خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه

امروز جمعه بازاری رفته بودم که کلی به قول مردم، آدمای گداگشنه مشغول معامله لباسهای دست دوم و ابزاهای دویست سیصد تومنی و کفشهای پاره و اینجور چیزا بود. یه مرد بالای سی سال داشت سر خرید یه دمپایی صندل  تعمیر شده  که فروشنده 300 تومن قیمت روش گذاشته بود چونه میزد. بعضی وسایل هم روی زمین دیده میشد که نمیدونم به درد چه کسایی میخورد چون از اونجور چیزا توی جوب آب و پیاده رو و بین آت آشغالا هم میشد پیدا کرد.

خیلیا فکر میکنن جامعه یا برای سود هست یا برای کسب افتخار. اما نمیدونن که جامعه برای امتحان هست قبل از همه اینها… حتما شما دلتون برای آدمای بالایی خیلی سوخته اما مطئن  باشید این احساس آنقدر برای دوست داشتن همنوعانمون نیست که برای دوست داشتن خودمون هست.

آدمیان فقط خودشونو دوست دارند. همه دنبال خوشبختی هستند و هروقت قدرتی برای تامین لذتی پیدا میکنن خوشبختیشون کامل میشه پس عشق به قدرت از عشق به لذت سرچشمه میگیره و همه عوامل حتی عشق به قدرت ثانوی و در مرحله بعد از عشق به لذته…

حالا اثبات میکنم این حس ترحمی که در شما بوجود اومد و اون حس یخشندگی و خیرخواهی که وقتی یک گدا رو میبینین بوجود میاد همش بخاطر حب نفس  یا همون عشق به لذت هست.

انسان دل رحم و خیرخواه و بخشنده کیه؟ کسی که از دیدن بدبختی احساس دردناکی وجودشو میگیره. پس چیکار میکنه؟ تلاش میکنه … چطوری؟ اینطوری که دستشو میبره از جیبش یه دویست تومنی درمیاره بهش میده. یا یواشکی میگه خدایا خودت به داد این بیچاره برس و کمکش کن. یا کالای اون فرد رو به قیمت بیشتر میخره یا ….

همه تلاش برای برداشتن بدبختی و بیچارگی فقط برای این هست که احساسات دردناکی در فرد بوجود اومده و این همون حب نفس و عشق به لذت هست.

با این حرف خیلی از چیزها رو زیر سوال بردم … حتی میشه ثابت کرد عبادت کسی که بخاطر فرار از جهنم و رفتن به بهشت حتی با ایمان بخدا انجام میشه یکجور عشق به لذت و خودخواهی هست. شاید یکی از بزرگترین رحمانیت و رحیمیت خدا که هرروز اول اعمال و  رفتارمون میگیم برای همین قضیه باشه.

خب راه حلش چیه؟ فقط تغییر 380 درجه ای افکارمون و محو شدن با ذات خداست… اینکه واقعا عاشق بشی عارف بشی .. برای خدا زندگی کنی نه برای خودت… حتی برای خدا گناه کنی نه برای خودت. برای خدا بهشت رو بخوایی نه خودت … برای خدا از جهنم فرار کنی نه برای خودت.

تا کفر و دین شود همه یکرنگ و یک جهت --- بردار یک ره از طرف رخ، حجاب  را

خیلی بد توضیح دادم … اصلا حق اون مطلبی که توی ذهنم بود ادا نشد…. اما بیخیال لابد اینجوری صلاح بود . من منتظر شلیک هستم برای اصلاح نظریاتم….. یا حق


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه دوم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

شیپور جنگ ، نهیب مردانگی وشرف ، لحظه ای که مردرا از نامرد تشخیص می دهند ، لحظه ای که فداکاری وشخصیت انسانی وآزاده گی او را می سنجند . من آزاده ام ، من از جهان دست شسته ام ، من از مرگ وحشتی ندارم ، وبا بساطت به آغوش مرگ فرو می روم . شیپور جنگ ... > شهید دکتر چمران

==================================

اول: بنام حق

خیلی ساده: سلام

خیلی آهسته: بعد از چند سال بازهم برگشتم

خیلی بیمزه: نمیتونم دلایلم رو که چرا چند سالی به این گوشه نگاهی هم نیانداختم بگم. فقط اینکه مدتی یک جای دیگه مینوشتم. بعد  دو سال هم اونجا رو ول میکنم و به اینجا میچسبم .

خیلی جدی: انتظار نداشته باشین تند تند اینجا بنویسم چون بدجوری سرم شلوغه

خیلی محافظه کارانه: من دقیقا از نظر خلق و خو و عقیده و نظریه همون آدم دوسال پیشم.

خیلی محتاطانه: امیدوارم بتونم فقط با مخاطبین انگشت شمارم ارتباطی عقلی و روشنگرانه و آموزنده داشته باشم.

خیلی خلاصه: کارم الان مدیریت واحد رایانه یک موسسه فرهنگی تحقیقاتی هست که قراره امسال متمرکزترین سایت پرسش و پاسخهای شیعه رو راه اندازی کنه به سه زبان... طراحیش هم که گردن ماست شدیدا تخصصی و پیچیده و وقتگیر هست.

خیلی یواش: سایت میهن بلاگ رو که دیدین؟ مربوط به خودمونه. نمیدونم چرا عوض اینکه توی خونه خودم بنویسم رو آوردم به جایی که اصلا از نظر فنی و کیفی قبولش ندارم و 24 ساعته پشت سر این پرشین بلاگ بیچاره حرف میزنم. دست داداش علیرضا که میهن بلاگ به این خوبی رو زحمت کشیده برنامه نویسی کرده درد نکنه.. محض اطلاع همه این وروجک 17 سالشه و تازه میخواد امسال کنکور بده. به امید موفقیتش

خیلی ملتمسانه: دعایش کنین (عج)  . دعایم کنید (ره). دعایشان کنین (وف). دعایتان میکنیم

خیلی عاشقانه:

زهی عشق زهی عشق كه ماراست خدایا
چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم! چه گرمیم! از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده ی همراه
كه جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور! زهی شور! كه انگیخته عالم
زهی كار! زهی بار! كه آنجاست خدایا
فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران
زهی گَرد زهی گَرد كه برخاست خدایا
ز هر كوی، ز هر كوی یكی دود دگرگون
دگر بار، دگر بار چه سود است خدایا
نه دامی است نه زنجیر، همه بسته چراییم
چه بند است! چه زنجیر! كه برپاست خدایا
چه نقشی است! چه نقشی است! درین تابه ی دلها
غریب است غریب است ز بالاست خدایا
خموشید خموشید كه تا فاش نگردید
كه اغیار گرفته است چپ و راست خدایا




 بدون تعارف:

خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را را بفهمم وفشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخسودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است .خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم وجمال زیبای ترا مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا وناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم وعظمت وجلال ترا براستی بفهمم وبدرستی تسبیح کنم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز یکشنبه پنجم تیرماه سال 1384 | یادگاری های شما ()

30 اصل برای اعتماد به نفس بالا    

1- اصل یاد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و یاری و حمایت او
2- اصل آگاهی و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها
4- اصل خودیابی( من کیستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شایستگی، خودسالاری و احساس شخصیت
6- اصل عدم مقایسه خود با دیگران
7- اصل خودباوری و خودمحوری بعدازخدا محوری
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگی
9- اصل تمیزی و ظاهر
10- اصل تعریف از خود و دیگران
11- اصل تشویق خود و دیگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستی
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهی
14- اصل نظم وانضباط کاری
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مدیریت زمان
17- اصل مدیریت اولویت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل یقین در مقابل تردید
20- اصل احساس رهبری و مدیریت
21- اصل مسئولیت پذیری
22- اصل سلامت و نگهداری از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به دیگران و متذکر شدن ویژگیهای مثبت آنان
25- اصل نگاه به دیگران ( در عین تواضع بزرگی خود را در دل حس کنید)
26- اصل عدم تأخیر
27- اصل قاطعیت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و دیگران
29- اصل کمک به دیگران و بخشایش
30- اصل ژست و حالت بدنی
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

و اما عشق

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.

و همه اینها تعریف عشق زمینی بود... نه؟


دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه هجدهم اسفندماه سال 1383 | یادگاری های شما ()

طعم عزت را تنها زمانی خواهی یافت که دیگر به تملق نیازی نداری،

زمانی که تنها به یک مبدأ امیدوار شدی و به یک مبدأ نیازمند شدی، تمام قدرت را یافته ای.

متملق کسی است که نمی تواند قدرت درونی خویش را بیابد. و وقتی که نتوانست بیابد تضعیف می شود.

نیرومند ترین انسان کسی است که امیدش را از دست ندهد.

تنها کسی امیدش را از دست می دهد که دل ( درون ) خویش را کشف نکرده باشد.

تنها نوری که می تواند انسان را در ظلمات راه ببرد، دل پاک است.

آنکه نیاز به قدرت و مدح شدن دارد، ذلیلترین انسان است.

ابلیس تنها، سخنگوی خودش است. اما وای به حال این انسان که سخنگوی هزاران کس است(دل، نفس، ...).

ای انسان، اگر خار بوته هستی، اگر تمام عالم گلبوته باشند، نمی توانند تو را به گلبوته بودن بکشانند. و اگر گلبوته هستی، تمام عالم نمی توانند تو را به خار بوته بودن بکشانند.

اگر انسان گناه را بشناسد، می تواند از آن رهایی بیابد.

ولی زمانی که گناه را نمی شناسد کی می تواند از آن رهایی یابد.

خلوص، دل انسان را به بزرگی آسمان کرده و تبدیل به خروش اقیانوس می کند.

دین ارثیه نیست، بلکه عصاره ای است که انسان آن را از فطرت خویش بیرون می آورد. و زمانی که از فطرت بیرون آمد، آن دین را انسان هرگز به یغما نمی دهد.

یک تپش دل، اگر بداند که چرا می تپد، تبدیل به یک شمع می شود در تمام ظلمت تاریخ.

یک تحفه کوچک :

«آن کس که به فریاد دلش بیدار نشود، به فریاد دیگران نیز بیدار نخواهد شد».

تمام پیامبران تنها، تلنگر می زنند تا به فریاد دلت بیدار شوی. و آنکس که با تلنگر بیدار نمیشود او مرده است.

اگر یک تپش دل بیدار باشد، انسان را از فرش تا عرش می رساند.

ذلت از آنجا می آید که انسان فریاد و دعوت دل خویش را نمی شنود.

آنکه به پاداش خدا حرکت می کند عزیز است، و آنکه به پاداش دیگران حرکت می کند ذلیل است.

اگر دوست می شنود کافیست. واگر دوست نمی شنود هیچ چیزی کافی نیست.

دوستدارانم چه زیادند و آنان که دردم را می شناسند چه کم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه بیست و ششم آبانماه سال 1383 | یادگاری های شما ()

دانه درشت، دانه ریز، كنگره‏اى ، تربت یا شاه مقصود، با همه جور تسبیحى بعد نمازهاى بسیار گفته ایم ‏علیهم‏السلام.. صلى الله ... ‏الله ‏اكبر، الحمدلله، سبحان‏الله‏رحمهما الله. گاهى كه تسبیحى نبوده با بند انگشت‏هایمان گفته‏ایم. حاج آقاهاى زیادى سال‏هاست بعد سلام نماز مسجد مى‏گویندعلیهم‏السلام صلى الله وعلیه وسلم‏خانم‏ها، آقایان، تسبیح حضرت زهرا فراموش نشود رحمهم ا الله و ما بلافاصله همه با هم كلمات را زیر لب تكرار مى‏كنیم. شده عادت مأنوس مأنوس.

و عادت موریانه،  عبادت است.

عادت موریانه عبادت است، حشره‏اى كه از درون عصاى سلیمان ذكرها و دعاهاى ما را مى‏پوساند. روزى، روزى سخت و غمگین، عصاهامان فرو مى‏ریزند و ما مى‏مانیم و هیبتى شكسته، روحى مرده و فرو افتاده كه فقط وانمود می‏كرد سر پاست.

رحمهم الله‏ علیهاالسلام باز الله‏اكبر، علیهاالسلام‏علیهاالسلام باز الحمدلله، علیهاالسلام‏علیهاالسلام باز سبحان‏الله، این كلمات، هدیه‏هاى مردى بزرگ به دخترش بودند و هدیه‏هاى دخترى بزرگوار به ما. دخترى كه همه چیز را با همه كس تقسیم مى‏كرد، این بار به ما نیازمندان كلمه بخشید ولى ما در طول سال‏ها به كل یادمان رفت این كلمات از كجا آمده بودند. حالا آنها همین جور هستند مثل اشیاى اتاق كه به بودن همیشگى‏شان عادت مى‏كنیم. ما شبى را كه زن خسته از دستاس مدام گندم‏ها، خاكى از رفت و روب هر روزه، رفت پیش پدر تا خدمتكارى تقاضا كند، كمك دستى، ما آن شب را فراموش كرده‏ایم.

برگشت پیش شوهر و كنیزى همراهش نبود. كلمه آورده بود و عدد. بعد كلمات و ارقام را كه هدیه عزیز پدر بودند به ما هم بخشید، مثل گردن‏بندش كه پیش‏تر به اسیر و فقیر و غریبى بخشیده بود. این كلمات كه حالا ما فقط از سر عادت تكرارشان مى‏كنیم، كلمات جادویى توانایى و قدرت‏اند. این ذكرها، دست‏هایى اضافه‏اند، شانه‏هایى همراه، كمك كارانى كه وقت‏هاى درماندگى به كمك مى‏آیند. ولى ما چیده‏ایمشان گوشه اتاق مثل تزئیناتى ناكارآمد كه فقط باید باشند. چرا دین را از تر و تازگى می‏اندازیم؟ تسبیح حضرت زهرا - سلام‏الله علیها متعلق به داستانى در گذشته‏هاى دور نیست، هدیه هر نماز است، همین الان، همین حالا.


دست نوشته ای از مهدی ... در روز چهارشنبه ششم آبانماه سال 1383 | یادگاری های شما ()
شریعتی سخنانش را اینگونه آغاز کرد
در شبی چنین مقدس قرار نبود«من نامقدس »برنامه ای داشته باشم.
این حسی است که هرکدام از ما وقتی بدور از دین فروشی و خودنمایی قرار است خویش را بخاطر آوریم، هزار بار از ذهن و زبانمان می گذرد.
بقیع: درها را بسته اند، با فاصله ای اندک از مسجد النبی و تنها ساعاتی میتوان  از میان نگهبانان هزار ساله گورهای گم شده عبور کرد و به زمینی رسید که اندامهای پاکدامنان هزار ساله را در آغوش پنهان کرده اند، اندکی جلوتر، تنها چهار سنگ است بر چهار مزار. و تو حق نزدیک شدن نداری! اما مزار فاطمه غریبتر از تمام آنهاست.در شبی  تاریک چشمانش به روشنی جهان بسته شده و در شبی تاریک در خاک نهانش کرده اند.
خانه علی: از دامن پیامبر زاده شده است و همواره تکیه گاه رسول خدا بوده است. سخت ترین سالهای تنهایی پیامبر را دیده است و با معتقدترین معتقدان پیامبر و جانشین او، امام علی (ع) وصلت کرده است. در خانه کوچکش امام  حسن (ع)  و امام حسین (ع) پرورش یافته اند. روزهای تلخ بی وفایی به امام و همراه و همسر و همدلش را دیده است و در مظلومیت به پایان زندگی خویش رسیده است. همان که خداوند چشمه زاینده اش خواند و همواره  هست. آن خانه بزرگترین منشا و مبدا یک مذهب است که همواره در جهان خواهد ماند.
آخرین روز: شریعتی چنین روایت می کند:
... آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخواست...
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را بسوی محبوبش که در انتظار او بود گشود و شمعی از آتش و رنج  در خانه علی خاموش شد.
و علی تنها ماند با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، تا گورش را کسی نشناسد.
و علی چنین کرد.
اما کسی نمیداند که چگونه؟ و هنوز نمیداند کجا؟
در خانه اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست!
و کجای بقیع؟  معلوم نیست !
و چرا؟
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب ،بر گور فاطمه ...

=-=-=-=-=-=-=-==-==-=-
چند سال پیش ترانه ای گفته  بودم برای دلم .. شاید از جهت قافیه  و ادبی زیاد جالب نباشه اما از اولین کارهای ادبیاتیم  هست . ان شاء الله مقبول حضرتش افتد...

ای چاه بگویم یا نگویم؟

عمریست فتاده غم دل از آه یارم

گل عذار ، آرام جانم

           استخوان اندر گلویم، صبر بر اعدا نمودم

آبشار علم و حكمت بر زبانم

    نتواند برسد روح و پرنده بر مقامم

          خار اعداء روی چشمم

                              صبر بر ظلمت نمودم

جز علی كس طاقت نامرد دارد؟

 چه كسی درد علی بر دل نشاند؟

چه غمی بر دل فشاند؟

آه از آن دود سیاهی كه بدیدم 

                                                     آه از ناله آن كودك كوچك كه شنیدم

روزی به در خانه معشوقه من دود بلند است

                                                  روزی به بَرش حُسن جهان در پس بند است

روزی پدرش داده و از سوگ به ماتم

                                                        امروز شده دود از آن خانه به عالم

دیروز پدر داده سلامی به گل خویش

                                                      منّت زده بر ملك جهان از شكر خویش

بوسیده ز آن پسته خندان تن خویش

                                                     بنهاده دو غنچه بَرِ دوش و به سر خویش

امروز كه رفته شده آواره خاك پدر خویش

                                                   كه داد از دل دلریش! امان از پس تشویش

آنروز بدیدم گنه آل خفا را

  كز مجمع شیطان بدریدند جفا را

كردند سیه درب بتول و هنر آل كسا را

      چه بگویم كه بدیدم ناله اهل صفا را

          چه بگویم كه شنیدم ناله وا ابتا را

ای چاه چه سخت است نبودی كه ببینی

      آنطرف قبر پدر!

این طرف آن دو پسر

                       آن وسط سوخته در،

                                                                ناگهان دیدم كه زینب زد به سر

ای چاه چه گویم كه بُوَد قفل به دستم

می كشیدم سوی مسجد من نگاهم سوی یارم

     آری ای چاه چه گویم كه طنابی به گلویم

می كشیدم سوی مسجد چه كنم دخت عمویم؟

 *********

عشق حق بر دل سكونم داد امّا

من بدیدم اشك گل ،گلبرگ گل را

                     من علی ام من علی ام . نائب حق و نبی ام

گفتمت شرمنده ای روح علی

     تاج محفل، عشق منزل، قبله روی علی

گفتی ای جانم شدم من شرمگین از روی تو

                                                    از حسین و زینب و یا هوی تو

          من خجل آنگه كه چشمم دید آن بازوی تو

عشق تو هر بنده دارد ، بند بر دستش نداند

یا علی گویان بباید غیر حق هرگز نخواهد

        چه كند فاطمه جز حفظ علی چاره ندارد

     آتش  و در تازیانه ...

                               خود تو دانی ، نتواند نتواند

ای چاه بگویم یا نگویم؟

                 كه چه دیدم یا ندیدم

تو نبودی كه ببینی گونه عشق مرا

                            عشق پر اشك مرا

تو نبودی كه ببینی زینب آن دخت مرا

                                             چادر مادر به سر در نصف شب

                                             می كند پاك ز چشمش اشك تر

می دهد بر من تسلّی ...

                                             می كند او را تجلّی ...

                                                                 می كشم دستی به آن گیسوی سر

ای چاه، چه گویم كه در آن شب چه كشیدم

گو بگویم یا نگویم كه در آن شب من چه دیدم؟

ای چاه نبودی كه ببینی

                           دختری سوی بقیعی

                                                 از سر عشقش به مادر كه چه می كرد؟

                                                                              می پرید و ناله می كرد.

هر چه گویم تو ندانی معنی عاشق و عشق

              تو ندانی چه كشد شاهد عشق

                                                 كه چگونه بپرد واجد عشق

كه بخندد ز سر جاهلی آن ناهی عشق

كه بسازد پری از بیدلی آن نامی عشق

كه بسوزد ز سر عاشقی آن فانی عشق

                   پس نگویم راز عشقم

                                           چون كه راز اندر سرشتم

                                                                       چون كه من محصور عشقم

 رمز هستی راز عشقم  

                  گویمت من رمز عشقم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه یازدهم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()

چه عاشقانه و عارفانه استاد شریعتی بیان کرده ....

نمیدانم از او چه گویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از بوسوئه تقلید کنم! خطیب نامور فرانسوی که روزی در مجلسی با حضور لوئی از مریم سخن می گفت:

گفت: هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گری کرده اند.

اما مجموعه گفتارها، اندیشه ها، کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرون، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که:

مریم مادر عیسی است!

و من خواستم با چنین شیوه ای  از فاطمه بگویم!

باز درماندم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسن است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر زینب است. دیدم که فاطمه این نیست !

نه ! اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست:

« فاطمه، فاطمه است »


در آخر جملاتی از بزرگان و اندیشمندان درباره خودشناسی ....

 هر كه خود را شناخت، خدای خود را شناخته است. ( حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله)

- از مزایای آدمی آن است كه تا اندازه ای ، مخلوقی است ساخته دست خویش . ( بورك)

- باید از محدودیت خود آگاه باشیم. ما در این دنیا چیزی هستیم، اما نه همه چیز. ( پاسكال)

- انسان خود را نمی شناسد، مگر هنگام مرگ و بدبختی . ( دوموسه)

- همه می خواهند بشریت را تغییردهند، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را تغییر دهد . ( تولستوی)

- غیرممكن است بتوانید شبیه دیگران باشید و درعین حال خودتان باشید. هیچ چیز به غیر از تمامیت و استقلال فكر شما مقدس نیست.( دایر)

- آنچه هستید شما را بهترمعرفی می كند تا آنچه می گویید . ( امرسون)

- سه چیز خیلی سخت است: فولاد ، الماس و خویشتن شناسی . ( فرانكلین)

- هیچ چیز به اندازه آنكه بخواهیم خود را طبیعی نشان دهیم، از طبیعی بودن ما جلوگیری نمی كند. ( لاروشفوكو)

- حرف زدن با خود یكی از ناشناخته ترین لذت ها در زندگی است .

- مهمترین فرد درجهان كه باید بدون چون و چرا نسبت به آن صادق و وفادار باشید، خود شما هستید .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سوم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
(فرضش آسان است. در آمدی حدود ۶۰ میلیون دلار در سال برای یک خانواده یعنی دقیقا سه برابر درآمد نفتی ایران !)
در هبوط، بشر نسبت به حقیقت انسانی وجود خویش كه همان بهشت مثالی داستان آفرینش است بُعد پیدا می كند. گاهی این بُعد یافتن، در مركز دایره ی هجوم شهرت و منفعت است كه ارزشش اگر بیشتر نباشد، كمتر نیست. این موجود ظاهرا دو پا در نهایت بًعد یابی و شخصیت پذیری ناگهان وارونه میشود و مسخ می گردد. مسخی باطنی حیوان آدم نما كه بر سر خویش راه میرود و چشمش را جز خاك پُر نمیكند.
شخصی از این جو و توهم پوشالی تربیت می شود. به دنبال نور میگردد. همان بهشتی كه از آن فرود آمده و شمیمی از آن را در لابلای كتب خاك خورده كتابخانه ای در نیویورك حس می كند. قرآن این نور مطلق كه جلوه اش را جز جوینده تشنه درك نمیكند بر قلبی جستجوگر می تابد. ادواردوی بیست ساله لب میگشاید: « من احساس كردم این كلمات، كلمات انسانی و بشری نیست و كلمات حق و نورانی است. هرچه بیشتر می خواندم به این موضوع بیشتر پی میبردم ».
به یاد آن سخن وینستون اسمیت می افتم كه میگفت:« خدا قدرت است ! قدرت، اعمال قدرت بر روی انسانها است. بر روی جسم… اما بالاتر از آن، بر روی ذهن !!! »
اما این قدرت نه بمعنای آن قدرت است كه بر عوام معنی می شود. این قدرت، جذب است ! حق است ! لایه هایی قطور از حقانیت عرش است!
و حال این ذهن اینبار ذهن پسر یكی از ثروتمند ترین مردان دنیا بود. بی شك اگر اهل صنعت و اقتصاد و دنیای ماشین باشید نام كارخانجات اتومبیل سازی فیات و فراری و اگر اهل جورنال و روزنامه نگاری باشید نام روزنامه لاستامپا و اگر اهل فوتبال و ورزش باشید نام باشگاه یوونتوس را شنیده اید. همه اینها جزئی از سرمایه خانوادگی این پسر بیست ساله ایتالیایی است.
بعد از اسلام خانواده فشار میاورد. نام دیوانه و مجنون بر او میگذارند. همان نامی كه روزگاری بر رسول خدا و پیام آور حقیقت و حق گذاشته بودند. چه هنرمندانه بر مركز خال زده آوینی كه: « مستان آب انگور از عقل گسسته اند ، اما آن عهد را با جهل، باز بسته اند؛ ولی مستان می الست، از عقل گسسته اند تا به عشق باز پیوندند. اینان بنیان عقل را خراب كرده اند تا به عشق باز پیوندند، تا نقش خودپرستی را ویران كنند و شرف حضور یابند!!!»
به ایران میاید. همین جا كه با وجود هزاران رنگ و پیچك و تزویر و خیابانهای ایتالیا گونه اش قلبهایی در آن می طپند كه هنوز كه هنوز است جاذبه دارند بر اهل معرفت! پسر سلطان شراب و بزرگترین صادر كننده شراب ایتالیا را هم با خود میاورد و همین آمدن مدركی میشود بر متهم گشتن به جنون و دیوانگی! در ایران به دیدار امام خمینی، این پیر فرزانه میشتابد و به شدت نسبت به افكار و عقاید ایشان اظهار علاقه می نماید و حضرت امام اولین و آخرین بوسه ای كه بر چهره یك شخص خارجی كرده است را به پیشانی ادواردو آنیلی می نشاند.
چنان شیفته عظمت امام می گردد كه ایگورمن روزنامه نگار فرانسوی كه در یك برنامه تلویزیون در مخالفت با انقلاب ایران به بحث با ادواردو می پردازد و بعد از كنفرانس این خرق عادت بشری را چنین نشخوار می كند كه او توسط خمینی سحر شده است. « ختم ساغر فردایی دیگر » بهتر بیان كرده است كه:« سلامت دنیا بیماری است و بیماری اش شفا و سلامت. چرا كه بنیان دنیا بر عادات است و سلامت حقیقی، هر چه هست در ترك عادات و عتق از ملكات است». ادواردو صفات بشری را ویران می كند تا حقیقت آدمیت كه خلیفه اللّهی و امانتداری است ظاهر شود و حیات دنیا را بر هم می ریزد كه حیات طیبة اخروی بنا گردد و اینجاست كه حس مسئولیت آشكار می شود كه می گوید «شاید اسلام آوردن من عنایت خداوند بود تا گسترش اسلام در اروپا به دست من صورت گیرد» اما چه غمناك اشاره می كند كه روزی بدست صهیونیستها كشته خواهم شد و نخواهد گذاشت كه این ثروت به یك مسلمان برسد.
آری طرفدار تیم یوونتوس كه مدتی قبل مدیر آن تیم بود به جرم مسلمان بودن متهم به خودكشی شد . کسانی كه چشم دیدن حقیقت را نداشتند به جرم مسلمان بودن وی را به شهادت رساندند و حتی بدون كالبد شكافی همان روز دفن اش كردند و كلمه ای در مورد مسلمان بودنش به زبان نیاوردند و این نظام اخلاقی بشر جدید حكمی دیگر صادر نمود تا این لكه ننگ را بر دامان خود داشته باشد و صدای تشهد ادواردو را حتی با سانسورهای خبری خود تا قیام قیامت بر دلهای آگاه بتاباند.
تو ای پیك سبكباران دریای عدم، از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه شانزدهم تیرماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
نمی دانم تا حالا درباره كلمه ای به اسم تدبر فكر كرده اید یا نه ؟ دیروز یك جایی تعریفی از تدبر شنیدم " تدبر تهیه مواد خامی است كه فكر در آن كار می كند و تركیب آنها به نتیجه هایی می رسد و شناخت هایی به دست می آورد "
بعد هم كلی در این مورد مخ خودمو زدم. بررسی برخورد ها ... رفتار من در جامعه و با افراد مختلف ... تأثیر افراد ثروتمند و فقیر و زن و مرد, عاقل و دیوانه و عاشق در من ... درست كردن ساختمان فكری با نتیجه گیری از این رفتارها ... و آخرسر به اینجا رسیدم كه من برای فكر خودم یك رهبر می خواهم . رهبر آگاه از شلوغ ترین مسائل من و از سطحی ترین آنها , آرام ترین و عمیق ترین برداشت ها را برایم آماده می كند و همین توجه به كاربردی بودن تدبر و آسان بودن تدبر برایم كارگشایی ها خواهد كرد . با این رهبری من از هیچ حادثه ای همین طور نمی گذرم , بلكه یادداشتش می كنم و برای مهمان فكرم مرتبش می نمایم . با این رهبری من از بی فایده ترین حادثه های زندگی ام سود سر شاری خواهم برد و به عمق عظیمی خواهم رسید .
مگر حضرت ابراهیم از تدبر در طلوع وغروب ستاره و ماه و خورشید و تدبر در این حادثه های همیشگی و پیش پا افتاده به آن توحید عظیم دست نیافت ؟ توحید آن هم در سه شكلش : در درون و در جامعه و در هستی . تا حدی كه هوس ها و طاغوت ها و خدایان و بت ها را كنار می ریزد . از درون اسماعیلش را و از جامعه غرورش را و در هستی بت ها و خدایان دروغین را .
مگر تیمور با تدبر حركت مورچه ای در كنار خرابه ای بر دیوار شكسته ای به آن پشتكار و استقامت نرسید ؟
ومگر آن دانشمند از حركت سیبی در لحظه آرامی به قانون هستی راه پیدانكرد ؟
به مشكلات خودم ودیگران فكر می كردم كه دامن گیر همه مان در هرروز وشب میشود هر روز مرا می آزارد و درد و ضربه ای به من وارد می كند.
هنگامی كه هواها وجود مرا در بر می گیرند و دلم را هوا بر می دارد ،دیگر جرقه ها برایم كاری نمی كنند، و اگر می خواهم به راه بیافتم باید هُلم بدهند و ضر به ای بزنند و راهم بیاندازند تا آن همه استعداد راكد نماند .
در اطاق نشسته بودم و به اینها فكر می كردم كه از سوراخ شیشه شكسته ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اكتشافی را شروع كرد بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف كه می رفت با شكست روبرو می گردید ،به شیشه می خورد و به زمین می افتاد ، تا اینكه ضربه كفشی راحتش كرد .
این درس من بود كه هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نكوبم ،بلكه به راه بازگشت فكر كنم و آن را بیابم و خود را خلاص كنم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه هجدهم شهریورماه سال 1381 | یادگاری های شما ()
صفحات این بخش
1 | 2 | « 2
عناوین آخرین مطالب ارسالی