تبلیغات
خدا ... عشق ... حقیقت - تدبر خدا ... عشق ... حقیقت
خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه
نمی دانم تا حالا درباره كلمه ای به اسم تدبر فكر كرده اید یا نه ؟ دیروز یك جایی تعریفی از تدبر شنیدم " تدبر تهیه مواد خامی است كه فكر در آن كار می كند و تركیب آنها به نتیجه هایی می رسد و شناخت هایی به دست می آورد "
بعد هم كلی در این مورد مخ خودمو زدم. بررسی برخورد ها ... رفتار من در جامعه و با افراد مختلف ... تأثیر افراد ثروتمند و فقیر و زن و مرد, عاقل و دیوانه و عاشق در من ... درست كردن ساختمان فكری با نتیجه گیری از این رفتارها ... و آخرسر به اینجا رسیدم كه من برای فكر خودم یك رهبر می خواهم . رهبر آگاه از شلوغ ترین مسائل من و از سطحی ترین آنها , آرام ترین و عمیق ترین برداشت ها را برایم آماده می كند و همین توجه به كاربردی بودن تدبر و آسان بودن تدبر برایم كارگشایی ها خواهد كرد . با این رهبری من از هیچ حادثه ای همین طور نمی گذرم , بلكه یادداشتش می كنم و برای مهمان فكرم مرتبش می نمایم . با این رهبری من از بی فایده ترین حادثه های زندگی ام سود سر شاری خواهم برد و به عمق عظیمی خواهم رسید .
مگر حضرت ابراهیم از تدبر در طلوع وغروب ستاره و ماه و خورشید و تدبر در این حادثه های همیشگی و پیش پا افتاده به آن توحید عظیم دست نیافت ؟ توحید آن هم در سه شكلش : در درون و در جامعه و در هستی . تا حدی كه هوس ها و طاغوت ها و خدایان و بت ها را كنار می ریزد . از درون اسماعیلش را و از جامعه غرورش را و در هستی بت ها و خدایان دروغین را .
مگر تیمور با تدبر حركت مورچه ای در كنار خرابه ای بر دیوار شكسته ای به آن پشتكار و استقامت نرسید ؟
ومگر آن دانشمند از حركت سیبی در لحظه آرامی به قانون هستی راه پیدانكرد ؟
به مشكلات خودم ودیگران فكر می كردم كه دامن گیر همه مان در هرروز وشب میشود هر روز مرا می آزارد و درد و ضربه ای به من وارد می كند.
هنگامی كه هواها وجود مرا در بر می گیرند و دلم را هوا بر می دارد ،دیگر جرقه ها برایم كاری نمی كنند، و اگر می خواهم به راه بیافتم باید هُلم بدهند و ضر به ای بزنند و راهم بیاندازند تا آن همه استعداد راكد نماند .
در اطاق نشسته بودم و به اینها فكر می كردم كه از سوراخ شیشه شكسته ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اكتشافی را شروع كرد بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف كه می رفت با شكست روبرو می گردید ،به شیشه می خورد و به زمین می افتاد ، تا اینكه ضربه كفشی راحتش كرد .
این درس من بود كه هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نكوبم ،بلكه به راه بازگشت فكر كنم و آن را بیابم و خود را خلاص كنم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه هجدهم شهریورماه سال 1381 | یادگاری های شما ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی