خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه

(برای دانلود سایز اصلی برروی تصویر کلیک کنید)

قبله قیام می کند، کعبه پیام می دهد 
حضرت عشق بر علی، روح امام می دمد
طاق حرم شکفته شد، نور علی به مکه شد
حضرت حق به مرتضی، حکم سلام می دهد

(شعر: مونس، 13 رجب 1443)


دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه پانزدهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
از آن وادی که در آن غربت عشق است، بیزارم
از آن لذت که بی یار  است و بی درد است، بیزارم

چو  اشک از چشمه ی دلهای بارانی سرازیر است
از آن خشکی که تقسیم دل از دریاست ، بیزارم

خراب آباد عشقم شوق پروازی به دل دارم
ز ایمانی که از ناکامی و غمهاست، بیزارم

سراپا می شکوفم از شکست بند و زنجیرش
از آن عهدی که نفی این رسیدنهاست، بیزارم

از آن باغی که سرو او حریم نور حق باشد
ز دیواری که تا خورشید پا برجاست، بیزارم

رهاکن روح را از لابلای واژه های سرد
نمیدانم من از هرچه دروغ و راست، بیزارم

بدیع و حکمت مونس به انس حق، همآوازند 
من از بیزاری و قفلی که بر دلهاست، بیزارم

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه دوازدهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
پیش از این،
در بیشه عشق،
پیش پیش، دل را ریش میکردند و پس می دادند

و هم اکنون در عرضه ی عشق،بیش بیش، لاف را پس می دهند
خویش را پس میدهند و نیش را پس میزنند و سپس میگویند عاشقند و دور دیش جمع شده دیس میزنند
و
عارفان، همچنان، دل ریش را پیش میدهند و چیزی از پس نمیخواهند
و عشق،
همچنان برای دلریشان است! 

دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه نهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
بعضی وقت ها كلمات قصاری از انسانهای بزرگی می شنوم كه كاملا با مضامینشون مشكل دارم.
شاید هم مغز ناقص من نمی كشه توجیه كنم!

نمونش این جمله: ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد. برنارد شاو !!!
نمی دونم چرا بعضیا اینقدر علاقه به گفتن جملات گهربار دارند!

درهرحال ما هم تصمیم گرفتیم جواب جناب شاو را با جمله ای شبیه جمله خودشان بدهیم. فقط كاش اسم ما هم غربی بود باعث افتخار بعضی ها می شد ....

ما از تجربه نکردن می آموزیم که انسان از تجربه کردن چیزی می آموزد. مهدی مهفا

هرگونه نقد و ایراد را به حساب تجربه نكردن ما بگذارید!



دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه نهم فروردینماه سال 1390 | یادگاری های شما ()
و من با كوله باری از تهی سرشار
پی دیدار
به تك تك كوچه های خاطرات بی مسمی
قدم بر رسم ها می گذارم

و یك یك بی هویت لحظه ها را
به طوفان همه فردا شعاری های دوران
می سپارم

و من با پچ پچ مردم
هیاهوهای خامان جهان را
در پس پستوی تكرار
می گذارم
و من در بهت، این اوضاع دگر را
به غایت حس معنای طراوت
دلم را پرده پرده
می نوازم

و مهمل قالبان سرد جان را
به گرمای جدل بازان اذهان می سپارم



دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه پنجم فروردینماه سال 1390 | یادگاری های شما ()
http://mehfa.com/eblog/arbaein-tumb.jpg

چل ستون اربعین و زینبی بی حد غمین
امتحانش داده آن دخت امیرالمومنین

پای لرزان میکشد خود را به سوی کربلا
بی رقیه شرمگین زینب به روز اربعین

یا حسینم چله ی موج بلاها زینبت را
کرده خم قدش، نگاهی کن به ام الصابرین

زینب است این، زینب است این، زینب است
دخت زهرا بی رمق افتاد بر روی زمین

امتحان خواهرت آیا شده مقبول حق؟
اهل بیتت همچو تو، کرده قیامت در زمین

آن طرف سلطان دین، سجاد زین العابدین
سجده  کرده بر زمین آن عاشق عابدجبین

تربتش را بو کشید و سوی ربش پر گشود
گشت آرام و برین بعد از چهل روز پسین

فتح خون کربلا باشد نشان شیعیان
منتقم قائم شود روزی به خونخواهی، قرین

بارگاه قدسی خون خدا باشد امین
مونس امید شفاعت دارد از سالار دین


دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه پنجم بهمنماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
http://mehfa.com/eblog/allah.jpg

دلم گرفته از این رازها، دلم تنگ است
میان من و عقلم، تو گوئیا جنگ است
شنیده نامحرم شهر ، شهره ی ما را
چگونه سکوت کند، لیاقتم انگ است
دیار نادیار عدم ،  نمی شود بی رنج
که کفش و پا بوادی سینا، لنگ است
به تنهائی پولکبال و خاکستر و آتش
به ویرانه ی دلی که لایق سنگ است
شکسته طاق دل و وصل چاره ی اوست
شنو که دلش به بنده گفتنت، تنگ است
به ساده حرف زدنت ،  با مردم تشنه
به روح وحی که با حقیقت همرنگ است
بگیر دست مونسی که گفتی اش احسنت
که رحمت حق با خلقتش هماهنگ است


( سپیده صبح 1 مرداد 89)


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه یکم مردادماه سال 1389 | یادگاری های شما ()

دانه درشت، دانه ریز، كنگره‏اى ، تربت یا شاه مقصود، با همه جور تسبیحى بعد نمازهاى بسیار گفته ایم ‏علیهم‏السلام.. صلى الله ... ‏الله ‏اكبر، الحمدلله، سبحان‏الله‏رحمهما الله. گاهى كه تسبیحى نبوده با بند انگشت‏هایمان گفته‏ایم. حاج آقاهاى زیادى سال‏هاست بعد سلام نماز مسجد مى‏گویندعلیهم‏السلام صلى الله وعلیه وسلم‏خانم‏ها، آقایان، تسبیح حضرت زهرا فراموش نشود رحمهم ا الله و ما بلافاصله همه با هم كلمات را زیر لب تكرار مى‏كنیم. شده عادت مأنوس مأنوس.

و عادت موریانه،  عبادت است.

عادت موریانه عبادت است، حشره‏اى كه از درون عصاى سلیمان ذكرها و دعاهاى ما را مى‏پوساند. روزى، روزى سخت و غمگین، عصاهامان فرو مى‏ریزند و ما مى‏مانیم و هیبتى شكسته، روحى مرده و فرو افتاده كه فقط وانمود می‏كرد سر پاست.

رحمهم الله‏ علیهاالسلام باز الله‏اكبر، علیهاالسلام‏علیهاالسلام باز الحمدلله، علیهاالسلام‏علیهاالسلام باز سبحان‏الله، این كلمات، هدیه‏هاى مردى بزرگ به دخترش بودند و هدیه‏هاى دخترى بزرگوار به ما. دخترى كه همه چیز را با همه كس تقسیم مى‏كرد، این بار به ما نیازمندان كلمه بخشید ولى ما در طول سال‏ها به كل یادمان رفت این كلمات از كجا آمده بودند. حالا آنها همین جور هستند مثل اشیاى اتاق كه به بودن همیشگى‏شان عادت مى‏كنیم. ما شبى را كه زن خسته از دستاس مدام گندم‏ها، خاكى از رفت و روب هر روزه، رفت پیش پدر تا خدمتكارى تقاضا كند، كمك دستى، ما آن شب را فراموش كرده‏ایم.

برگشت پیش شوهر و كنیزى همراهش نبود. كلمه آورده بود و عدد. بعد كلمات و ارقام را كه هدیه عزیز پدر بودند به ما هم بخشید، مثل گردن‏بندش كه پیش‏تر به اسیر و فقیر و غریبى بخشیده بود. این كلمات كه حالا ما فقط از سر عادت تكرارشان مى‏كنیم، كلمات جادویى توانایى و قدرت‏اند. این ذكرها، دست‏هایى اضافه‏اند، شانه‏هایى همراه، كمك كارانى كه وقت‏هاى درماندگى به كمك مى‏آیند. ولى ما چیده‏ایمشان گوشه اتاق مثل تزئیناتى ناكارآمد كه فقط باید باشند. چرا دین را از تر و تازگى می‏اندازیم؟ تسبیح حضرت زهرا - سلام‏الله علیها متعلق به داستانى در گذشته‏هاى دور نیست، هدیه هر نماز است، همین الان، همین حالا.


دست نوشته ای از مهدی ... در روز چهارشنبه ششم آبانماه سال 1383 | یادگاری های شما ()
انسان هنگامیکه خود را می شناسد و نخستین شکلهای آگاهی اجتماعی در ذهنش تجسم می یابد شروع به آفرینش هنری می کند. هنر از ذوق و حس زیباشناختی هنرمند و با در اختیار گرفتن آموخته های هنرمند شکل می گیرد.
حتی هنگامی که مفهوم عام هنر را با مفاهیم عرفانی و الهی هنر مقایسه میکنیم به نوعی یگانگی رفتاری در هدف برخورد میکنیم که ما را به سمت شناخت ماهیت هنر سوق می دهد.
لذت های تفکر در باب هنر آسمانی و الهی آنقدر جذابیت و کشش برای هر کسی را دارد که از ماسواء آن دوری کند و همراه با هنر قدمهایش را از اثر هنری شناخته شده به سمت ناشناخته پنهان و زیبا و جذاب بردارد.
هنر واقعی یک هنرمند همان قدرت تشخیص جهت اوست که با چه راه و شگردی فطرت جمعی بشر را به سمت آن مرکز معنوی گم شده هدایت کند و اگر موفق به این مهم شود هنرمند بی شک یک پیامبر هم هست و این پیامبر، سخنی فقط از عرش به فرش نمی آورد، بلکه از فرش به عرش راهی می گشاید و در عین مهجوری با وسوسه مشتاقی، دل انسان را می رباید تا آواز فراق سردهد و تحمل رنج این محجوری بر نهی دنیایی غلبه کند و به همین دلیل هنرمند هزینه گزافی صرف هنرش میکند تا به مصرف و هدایت دیگرانش نیز برساند و در راه هنر قربانی های زیادی داده می شود تا هنرمند به بهشت مثالی اش که همان حقیقت وجود خودش است دست یابد.
یادمان باشد کسانی که بی پروایی را شجاعت و دینداری را حقیقت محض می پندارند فقط صورت ظاهری شجاعت و دینداری را فهمیده اند و کسانی که مهربانی را ترس و پرحرفی را نشانه شناخت و آگاهی می دانند همواره صورت باطنی ترس و شناخت را نفی کرده اند و آنان که خاموشی را جهل و ظاهرسازی را هنر میپندارند غفلت را هنر خویش کرده اند تا راهی برای عدم خشنودی خود از نرسیدن به اشتیاق وصل بیابند.
آوینی چه زیبا شاعر را می سراید که شاعر از محارم راز است، گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. حتی آنان شاعران که زبان شیاطینند شعر خود را از آسمان دزدیده اند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز ---- دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

http://mehfa.com/eblog/img/1.gif

================

 چند تا از دوستان خواسته بودند که از شعرهام اینجا هم بذارم .. تقدیم میکنم :

آن بشر برده ماشین است و حاشا میکند
این نفس، حق حق یاسین است و شیدا می کند
پا به گل را چون به آواز فراق افکنده اند
آن قفس را از حجاب ناله اش، لا می کند
استعاره بر حضور حاکم مطلق شدیم
دولتش دل را به پروازی معلّی می کند
خشم شمع و جوشش از عهد ازل
سوزش پروانه بر تابوت صهبا می کند
ترس از تبعید آتش چون به یغما می رود
قرب رگ، بعد حضورش را تسلّی می کند
مکتب مونس در این بنیاد رنجستان نگر
ذکر سبحان در هبوط عرش اعلا می کند

دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه پنجم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

امروز جمعه بازاری رفته بودم که کلی به قول مردم، آدمای گداگشنه مشغول معامله لباسهای دست دوم و ابزاهای دویست سیصد تومنی و کفشهای پاره و اینجور چیزا بود. یه مرد بالای سی سال داشت سر خرید یه دمپایی صندل  تعمیر شده  که فروشنده 300 تومن قیمت روش گذاشته بود چونه میزد. بعضی وسایل هم روی زمین دیده میشد که نمیدونم به درد چه کسایی میخورد چون از اونجور چیزا توی جوب آب و پیاده رو و بین آت آشغالا هم میشد پیدا کرد.

خیلیا فکر میکنن جامعه یا برای سود هست یا برای کسب افتخار. اما نمیدونن که جامعه برای امتحان هست قبل از همه اینها… حتما شما دلتون برای آدمای بالایی خیلی سوخته اما مطئن  باشید این احساس آنقدر برای دوست داشتن همنوعانمون نیست که برای دوست داشتن خودمون هست.

آدمیان فقط خودشونو دوست دارند. همه دنبال خوشبختی هستند و هروقت قدرتی برای تامین لذتی پیدا میکنن خوشبختیشون کامل میشه پس عشق به قدرت از عشق به لذت سرچشمه میگیره و همه عوامل حتی عشق به قدرت ثانوی و در مرحله بعد از عشق به لذته…

حالا اثبات میکنم این حس ترحمی که در شما بوجود اومد و اون حس یخشندگی و خیرخواهی که وقتی یک گدا رو میبینین بوجود میاد همش بخاطر حب نفس  یا همون عشق به لذت هست.

انسان دل رحم و خیرخواه و بخشنده کیه؟ کسی که از دیدن بدبختی احساس دردناکی وجودشو میگیره. پس چیکار میکنه؟ تلاش میکنه … چطوری؟ اینطوری که دستشو میبره از جیبش یه دویست تومنی درمیاره بهش میده. یا یواشکی میگه خدایا خودت به داد این بیچاره برس و کمکش کن. یا کالای اون فرد رو به قیمت بیشتر میخره یا ….

همه تلاش برای برداشتن بدبختی و بیچارگی فقط برای این هست که احساسات دردناکی در فرد بوجود اومده و این همون حب نفس و عشق به لذت هست.

با این حرف خیلی از چیزها رو زیر سوال بردم … حتی میشه ثابت کرد عبادت کسی که بخاطر فرار از جهنم و رفتن به بهشت حتی با ایمان بخدا انجام میشه یکجور عشق به لذت و خودخواهی هست. شاید یکی از بزرگترین رحمانیت و رحیمیت خدا که هرروز اول اعمال و  رفتارمون میگیم برای همین قضیه باشه.

خب راه حلش چیه؟ فقط تغییر 380 درجه ای افکارمون و محو شدن با ذات خداست… اینکه واقعا عاشق بشی عارف بشی .. برای خدا زندگی کنی نه برای خودت… حتی برای خدا گناه کنی نه برای خودت. برای خدا بهشت رو بخوایی نه خودت … برای خدا از جهنم فرار کنی نه برای خودت.

تا کفر و دین شود همه یکرنگ و یک جهت --- بردار یک ره از طرف رخ، حجاب  را

خیلی بد توضیح دادم … اصلا حق اون مطلبی که توی ذهنم بود ادا نشد…. اما بیخیال لابد اینجوری صلاح بود . من منتظر شلیک هستم برای اصلاح نظریاتم….. یا حق


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه دوم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

طعم عزت را تنها زمانی خواهی یافت که دیگر به تملق نیازی نداری،

زمانی که تنها به یک مبدأ امیدوار شدی و به یک مبدأ نیازمند شدی، تمام قدرت را یافته ای.

متملق کسی است که نمی تواند قدرت درونی خویش را بیابد. و وقتی که نتوانست بیابد تضعیف می شود.

نیرومند ترین انسان کسی است که امیدش را از دست ندهد.

تنها کسی امیدش را از دست می دهد که دل ( درون ) خویش را کشف نکرده باشد.

تنها نوری که می تواند انسان را در ظلمات راه ببرد، دل پاک است.

آنکه نیاز به قدرت و مدح شدن دارد، ذلیلترین انسان است.

ابلیس تنها، سخنگوی خودش است. اما وای به حال این انسان که سخنگوی هزاران کس است(دل، نفس، ...).

ای انسان، اگر خار بوته هستی، اگر تمام عالم گلبوته باشند، نمی توانند تو را به گلبوته بودن بکشانند. و اگر گلبوته هستی، تمام عالم نمی توانند تو را به خار بوته بودن بکشانند.

اگر انسان گناه را بشناسد، می تواند از آن رهایی بیابد.

ولی زمانی که گناه را نمی شناسد کی می تواند از آن رهایی یابد.

خلوص، دل انسان را به بزرگی آسمان کرده و تبدیل به خروش اقیانوس می کند.

دین ارثیه نیست، بلکه عصاره ای است که انسان آن را از فطرت خویش بیرون می آورد. و زمانی که از فطرت بیرون آمد، آن دین را انسان هرگز به یغما نمی دهد.

یک تپش دل، اگر بداند که چرا می تپد، تبدیل به یک شمع می شود در تمام ظلمت تاریخ.

یک تحفه کوچک :

«آن کس که به فریاد دلش بیدار نشود، به فریاد دیگران نیز بیدار نخواهد شد».

تمام پیامبران تنها، تلنگر می زنند تا به فریاد دلت بیدار شوی. و آنکس که با تلنگر بیدار نمیشود او مرده است.

اگر یک تپش دل بیدار باشد، انسان را از فرش تا عرش می رساند.

ذلت از آنجا می آید که انسان فریاد و دعوت دل خویش را نمی شنود.

آنکه به پاداش خدا حرکت می کند عزیز است، و آنکه به پاداش دیگران حرکت می کند ذلیل است.

اگر دوست می شنود کافیست. واگر دوست نمی شنود هیچ چیزی کافی نیست.

دوستدارانم چه زیادند و آنان که دردم را می شناسند چه کم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه بیست و ششم آبانماه سال 1383 | یادگاری های شما ()
شریعتی سخنانش را اینگونه آغاز کرد
در شبی چنین مقدس قرار نبود«من نامقدس »برنامه ای داشته باشم.
این حسی است که هرکدام از ما وقتی بدور از دین فروشی و خودنمایی قرار است خویش را بخاطر آوریم، هزار بار از ذهن و زبانمان می گذرد.
بقیع: درها را بسته اند، با فاصله ای اندک از مسجد النبی و تنها ساعاتی میتوان  از میان نگهبانان هزار ساله گورهای گم شده عبور کرد و به زمینی رسید که اندامهای پاکدامنان هزار ساله را در آغوش پنهان کرده اند، اندکی جلوتر، تنها چهار سنگ است بر چهار مزار. و تو حق نزدیک شدن نداری! اما مزار فاطمه غریبتر از تمام آنهاست.در شبی  تاریک چشمانش به روشنی جهان بسته شده و در شبی تاریک در خاک نهانش کرده اند.
خانه علی: از دامن پیامبر زاده شده است و همواره تکیه گاه رسول خدا بوده است. سخت ترین سالهای تنهایی پیامبر را دیده است و با معتقدترین معتقدان پیامبر و جانشین او، امام علی (ع) وصلت کرده است. در خانه کوچکش امام  حسن (ع)  و امام حسین (ع) پرورش یافته اند. روزهای تلخ بی وفایی به امام و همراه و همسر و همدلش را دیده است و در مظلومیت به پایان زندگی خویش رسیده است. همان که خداوند چشمه زاینده اش خواند و همواره  هست. آن خانه بزرگترین منشا و مبدا یک مذهب است که همواره در جهان خواهد ماند.
آخرین روز: شریعتی چنین روایت می کند:
... آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخواست...
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را بسوی محبوبش که در انتظار او بود گشود و شمعی از آتش و رنج  در خانه علی خاموش شد.
و علی تنها ماند با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، تا گورش را کسی نشناسد.
و علی چنین کرد.
اما کسی نمیداند که چگونه؟ و هنوز نمیداند کجا؟
در خانه اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست!
و کجای بقیع؟  معلوم نیست !
و چرا؟
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب ،بر گور فاطمه ...

=-=-=-=-=-=-=-==-==-=-
چند سال پیش ترانه ای گفته  بودم برای دلم .. شاید از جهت قافیه  و ادبی زیاد جالب نباشه اما از اولین کارهای ادبیاتیم  هست . ان شاء الله مقبول حضرتش افتد...

ای چاه بگویم یا نگویم؟

عمریست فتاده غم دل از آه یارم

گل عذار ، آرام جانم

           استخوان اندر گلویم، صبر بر اعدا نمودم

آبشار علم و حكمت بر زبانم

    نتواند برسد روح و پرنده بر مقامم

          خار اعداء روی چشمم

                              صبر بر ظلمت نمودم

جز علی كس طاقت نامرد دارد؟

 چه كسی درد علی بر دل نشاند؟

چه غمی بر دل فشاند؟

آه از آن دود سیاهی كه بدیدم 

                                                     آه از ناله آن كودك كوچك كه شنیدم

روزی به در خانه معشوقه من دود بلند است

                                                  روزی به بَرش حُسن جهان در پس بند است

روزی پدرش داده و از سوگ به ماتم

                                                        امروز شده دود از آن خانه به عالم

دیروز پدر داده سلامی به گل خویش

                                                      منّت زده بر ملك جهان از شكر خویش

بوسیده ز آن پسته خندان تن خویش

                                                     بنهاده دو غنچه بَرِ دوش و به سر خویش

امروز كه رفته شده آواره خاك پدر خویش

                                                   كه داد از دل دلریش! امان از پس تشویش

آنروز بدیدم گنه آل خفا را

  كز مجمع شیطان بدریدند جفا را

كردند سیه درب بتول و هنر آل كسا را

      چه بگویم كه بدیدم ناله اهل صفا را

          چه بگویم كه شنیدم ناله وا ابتا را

ای چاه چه سخت است نبودی كه ببینی

      آنطرف قبر پدر!

این طرف آن دو پسر

                       آن وسط سوخته در،

                                                                ناگهان دیدم كه زینب زد به سر

ای چاه چه گویم كه بُوَد قفل به دستم

می كشیدم سوی مسجد من نگاهم سوی یارم

     آری ای چاه چه گویم كه طنابی به گلویم

می كشیدم سوی مسجد چه كنم دخت عمویم؟

 *********

عشق حق بر دل سكونم داد امّا

من بدیدم اشك گل ،گلبرگ گل را

                     من علی ام من علی ام . نائب حق و نبی ام

گفتمت شرمنده ای روح علی

     تاج محفل، عشق منزل، قبله روی علی

گفتی ای جانم شدم من شرمگین از روی تو

                                                    از حسین و زینب و یا هوی تو

          من خجل آنگه كه چشمم دید آن بازوی تو

عشق تو هر بنده دارد ، بند بر دستش نداند

یا علی گویان بباید غیر حق هرگز نخواهد

        چه كند فاطمه جز حفظ علی چاره ندارد

     آتش  و در تازیانه ...

                               خود تو دانی ، نتواند نتواند

ای چاه بگویم یا نگویم؟

                 كه چه دیدم یا ندیدم

تو نبودی كه ببینی گونه عشق مرا

                            عشق پر اشك مرا

تو نبودی كه ببینی زینب آن دخت مرا

                                             چادر مادر به سر در نصف شب

                                             می كند پاك ز چشمش اشك تر

می دهد بر من تسلّی ...

                                             می كند او را تجلّی ...

                                                                 می كشم دستی به آن گیسوی سر

ای چاه، چه گویم كه در آن شب چه كشیدم

گو بگویم یا نگویم كه در آن شب من چه دیدم؟

ای چاه نبودی كه ببینی

                           دختری سوی بقیعی

                                                 از سر عشقش به مادر كه چه می كرد؟

                                                                              می پرید و ناله می كرد.

هر چه گویم تو ندانی معنی عاشق و عشق

              تو ندانی چه كشد شاهد عشق

                                                 كه چگونه بپرد واجد عشق

كه بخندد ز سر جاهلی آن ناهی عشق

كه بسازد پری از بیدلی آن نامی عشق

كه بسوزد ز سر عاشقی آن فانی عشق

                   پس نگویم راز عشقم

                                           چون كه راز اندر سرشتم

                                                                       چون كه من محصور عشقم

 رمز هستی راز عشقم  

                  گویمت من رمز عشقم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه یازدهم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()

چه عاشقانه و عارفانه استاد شریعتی بیان کرده ....

نمیدانم از او چه گویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از بوسوئه تقلید کنم! خطیب نامور فرانسوی که روزی در مجلسی با حضور لوئی از مریم سخن می گفت:

گفت: هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گری کرده اند.

اما مجموعه گفتارها، اندیشه ها، کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرون، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که:

مریم مادر عیسی است!

و من خواستم با چنین شیوه ای  از فاطمه بگویم!

باز درماندم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسن است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر زینب است. دیدم که فاطمه این نیست !

نه ! اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست:

« فاطمه، فاطمه است »


در آخر جملاتی از بزرگان و اندیشمندان درباره خودشناسی ....

 هر كه خود را شناخت، خدای خود را شناخته است. ( حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله)

- از مزایای آدمی آن است كه تا اندازه ای ، مخلوقی است ساخته دست خویش . ( بورك)

- باید از محدودیت خود آگاه باشیم. ما در این دنیا چیزی هستیم، اما نه همه چیز. ( پاسكال)

- انسان خود را نمی شناسد، مگر هنگام مرگ و بدبختی . ( دوموسه)

- همه می خواهند بشریت را تغییردهند، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را تغییر دهد . ( تولستوی)

- غیرممكن است بتوانید شبیه دیگران باشید و درعین حال خودتان باشید. هیچ چیز به غیر از تمامیت و استقلال فكر شما مقدس نیست.( دایر)

- آنچه هستید شما را بهترمعرفی می كند تا آنچه می گویید . ( امرسون)

- سه چیز خیلی سخت است: فولاد ، الماس و خویشتن شناسی . ( فرانكلین)

- هیچ چیز به اندازه آنكه بخواهیم خود را طبیعی نشان دهیم، از طبیعی بودن ما جلوگیری نمی كند. ( لاروشفوكو)

- حرف زدن با خود یكی از ناشناخته ترین لذت ها در زندگی است .

- مهمترین فرد درجهان كه باید بدون چون و چرا نسبت به آن صادق و وفادار باشید، خود شما هستید .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سوم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
(فرضش آسان است. در آمدی حدود ۶۰ میلیون دلار در سال برای یک خانواده یعنی دقیقا سه برابر درآمد نفتی ایران !)
در هبوط، بشر نسبت به حقیقت انسانی وجود خویش كه همان بهشت مثالی داستان آفرینش است بُعد پیدا می كند. گاهی این بُعد یافتن، در مركز دایره ی هجوم شهرت و منفعت است كه ارزشش اگر بیشتر نباشد، كمتر نیست. این موجود ظاهرا دو پا در نهایت بًعد یابی و شخصیت پذیری ناگهان وارونه میشود و مسخ می گردد. مسخی باطنی حیوان آدم نما كه بر سر خویش راه میرود و چشمش را جز خاك پُر نمیكند.
شخصی از این جو و توهم پوشالی تربیت می شود. به دنبال نور میگردد. همان بهشتی كه از آن فرود آمده و شمیمی از آن را در لابلای كتب خاك خورده كتابخانه ای در نیویورك حس می كند. قرآن این نور مطلق كه جلوه اش را جز جوینده تشنه درك نمیكند بر قلبی جستجوگر می تابد. ادواردوی بیست ساله لب میگشاید: « من احساس كردم این كلمات، كلمات انسانی و بشری نیست و كلمات حق و نورانی است. هرچه بیشتر می خواندم به این موضوع بیشتر پی میبردم ».
به یاد آن سخن وینستون اسمیت می افتم كه میگفت:« خدا قدرت است ! قدرت، اعمال قدرت بر روی انسانها است. بر روی جسم… اما بالاتر از آن، بر روی ذهن !!! »
اما این قدرت نه بمعنای آن قدرت است كه بر عوام معنی می شود. این قدرت، جذب است ! حق است ! لایه هایی قطور از حقانیت عرش است!
و حال این ذهن اینبار ذهن پسر یكی از ثروتمند ترین مردان دنیا بود. بی شك اگر اهل صنعت و اقتصاد و دنیای ماشین باشید نام كارخانجات اتومبیل سازی فیات و فراری و اگر اهل جورنال و روزنامه نگاری باشید نام روزنامه لاستامپا و اگر اهل فوتبال و ورزش باشید نام باشگاه یوونتوس را شنیده اید. همه اینها جزئی از سرمایه خانوادگی این پسر بیست ساله ایتالیایی است.
بعد از اسلام خانواده فشار میاورد. نام دیوانه و مجنون بر او میگذارند. همان نامی كه روزگاری بر رسول خدا و پیام آور حقیقت و حق گذاشته بودند. چه هنرمندانه بر مركز خال زده آوینی كه: « مستان آب انگور از عقل گسسته اند ، اما آن عهد را با جهل، باز بسته اند؛ ولی مستان می الست، از عقل گسسته اند تا به عشق باز پیوندند. اینان بنیان عقل را خراب كرده اند تا به عشق باز پیوندند، تا نقش خودپرستی را ویران كنند و شرف حضور یابند!!!»
به ایران میاید. همین جا كه با وجود هزاران رنگ و پیچك و تزویر و خیابانهای ایتالیا گونه اش قلبهایی در آن می طپند كه هنوز كه هنوز است جاذبه دارند بر اهل معرفت! پسر سلطان شراب و بزرگترین صادر كننده شراب ایتالیا را هم با خود میاورد و همین آمدن مدركی میشود بر متهم گشتن به جنون و دیوانگی! در ایران به دیدار امام خمینی، این پیر فرزانه میشتابد و به شدت نسبت به افكار و عقاید ایشان اظهار علاقه می نماید و حضرت امام اولین و آخرین بوسه ای كه بر چهره یك شخص خارجی كرده است را به پیشانی ادواردو آنیلی می نشاند.
چنان شیفته عظمت امام می گردد كه ایگورمن روزنامه نگار فرانسوی كه در یك برنامه تلویزیون در مخالفت با انقلاب ایران به بحث با ادواردو می پردازد و بعد از كنفرانس این خرق عادت بشری را چنین نشخوار می كند كه او توسط خمینی سحر شده است. « ختم ساغر فردایی دیگر » بهتر بیان كرده است كه:« سلامت دنیا بیماری است و بیماری اش شفا و سلامت. چرا كه بنیان دنیا بر عادات است و سلامت حقیقی، هر چه هست در ترك عادات و عتق از ملكات است». ادواردو صفات بشری را ویران می كند تا حقیقت آدمیت كه خلیفه اللّهی و امانتداری است ظاهر شود و حیات دنیا را بر هم می ریزد كه حیات طیبة اخروی بنا گردد و اینجاست كه حس مسئولیت آشكار می شود كه می گوید «شاید اسلام آوردن من عنایت خداوند بود تا گسترش اسلام در اروپا به دست من صورت گیرد» اما چه غمناك اشاره می كند كه روزی بدست صهیونیستها كشته خواهم شد و نخواهد گذاشت كه این ثروت به یك مسلمان برسد.
آری طرفدار تیم یوونتوس كه مدتی قبل مدیر آن تیم بود به جرم مسلمان بودن متهم به خودكشی شد . کسانی كه چشم دیدن حقیقت را نداشتند به جرم مسلمان بودن وی را به شهادت رساندند و حتی بدون كالبد شكافی همان روز دفن اش كردند و كلمه ای در مورد مسلمان بودنش به زبان نیاوردند و این نظام اخلاقی بشر جدید حكمی دیگر صادر نمود تا این لكه ننگ را بر دامان خود داشته باشد و صدای تشهد ادواردو را حتی با سانسورهای خبری خود تا قیام قیامت بر دلهای آگاه بتاباند.
تو ای پیك سبكباران دریای عدم، از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه شانزدهم تیرماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
صفحات این بخش
1 | 2 | « 2
عناوین آخرین مطالب ارسالی