تبلیغات
خدا ... عشق ... حقیقت - مطالب فلسفه خدا ... عشق ... حقیقت
خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه
از آن وادی که در آن غربت عشق است، بیزارم
از آن لذت که بی یار  است و بی درد است، بیزارم

چو  اشک از چشمه ی دلهای بارانی سرازیر است
از آن خشکی که تقسیم دل از دریاست ، بیزارم

خراب آباد عشقم شوق پروازی به دل دارم
ز ایمانی که از ناکامی و غمهاست، بیزارم

سراپا می شکوفم از شکست بند و زنجیرش
از آن عهدی که نفی این رسیدنهاست، بیزارم

از آن باغی که سرو او حریم نور حق باشد
ز دیواری که تا خورشید پا برجاست، بیزارم

رهاکن روح را از لابلای واژه های سرد
نمیدانم من از هرچه دروغ و راست، بیزارم

بدیع و حکمت مونس به انس حق، همآوازند 
من از بیزاری و قفلی که بر دلهاست، بیزارم

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه دوازدهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
پیش از این،
در بیشه عشق،
پیش پیش، دل را ریش میکردند و پس می دادند

و هم اکنون در عرضه ی عشق،بیش بیش، لاف را پس می دهند
خویش را پس میدهند و نیش را پس میزنند و سپس میگویند عاشقند و دور دیش جمع شده دیس میزنند
و
عارفان، همچنان، دل ریش را پیش میدهند و چیزی از پس نمیخواهند
و عشق،
همچنان برای دلریشان است! 

دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه نهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
بعضی وقت ها كلمات قصاری از انسانهای بزرگی می شنوم كه كاملا با مضامینشون مشكل دارم.
شاید هم مغز ناقص من نمی كشه توجیه كنم!

نمونش این جمله: ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد. برنارد شاو !!!
نمی دونم چرا بعضیا اینقدر علاقه به گفتن جملات گهربار دارند!

درهرحال ما هم تصمیم گرفتیم جواب جناب شاو را با جمله ای شبیه جمله خودشان بدهیم. فقط كاش اسم ما هم غربی بود باعث افتخار بعضی ها می شد ....

ما از تجربه نکردن می آموزیم که انسان از تجربه کردن چیزی می آموزد. مهدی مهفا

هرگونه نقد و ایراد را به حساب تجربه نكردن ما بگذارید!



دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه نهم فروردینماه سال 1390 | یادگاری های شما ()
و من با كوله باری از تهی سرشار
پی دیدار
به تك تك كوچه های خاطرات بی مسمی
قدم بر رسم ها می گذارم

و یك یك بی هویت لحظه ها را
به طوفان همه فردا شعاری های دوران
می سپارم

و من با پچ پچ مردم
هیاهوهای خامان جهان را
در پس پستوی تكرار
می گذارم
و من در بهت، این اوضاع دگر را
به غایت حس معنای طراوت
دلم را پرده پرده
می نوازم

و مهمل قالبان سرد جان را
به گرمای جدل بازان اذهان می سپارم



دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه پنجم فروردینماه سال 1390 | یادگاری های شما ()
انسان هنگامیکه خود را می شناسد و نخستین شکلهای آگاهی اجتماعی در ذهنش تجسم می یابد شروع به آفرینش هنری می کند. هنر از ذوق و حس زیباشناختی هنرمند و با در اختیار گرفتن آموخته های هنرمند شکل می گیرد.
حتی هنگامی که مفهوم عام هنر را با مفاهیم عرفانی و الهی هنر مقایسه میکنیم به نوعی یگانگی رفتاری در هدف برخورد میکنیم که ما را به سمت شناخت ماهیت هنر سوق می دهد.
لذت های تفکر در باب هنر آسمانی و الهی آنقدر جذابیت و کشش برای هر کسی را دارد که از ماسواء آن دوری کند و همراه با هنر قدمهایش را از اثر هنری شناخته شده به سمت ناشناخته پنهان و زیبا و جذاب بردارد.
هنر واقعی یک هنرمند همان قدرت تشخیص جهت اوست که با چه راه و شگردی فطرت جمعی بشر را به سمت آن مرکز معنوی گم شده هدایت کند و اگر موفق به این مهم شود هنرمند بی شک یک پیامبر هم هست و این پیامبر، سخنی فقط از عرش به فرش نمی آورد، بلکه از فرش به عرش راهی می گشاید و در عین مهجوری با وسوسه مشتاقی، دل انسان را می رباید تا آواز فراق سردهد و تحمل رنج این محجوری بر نهی دنیایی غلبه کند و به همین دلیل هنرمند هزینه گزافی صرف هنرش میکند تا به مصرف و هدایت دیگرانش نیز برساند و در راه هنر قربانی های زیادی داده می شود تا هنرمند به بهشت مثالی اش که همان حقیقت وجود خودش است دست یابد.
یادمان باشد کسانی که بی پروایی را شجاعت و دینداری را حقیقت محض می پندارند فقط صورت ظاهری شجاعت و دینداری را فهمیده اند و کسانی که مهربانی را ترس و پرحرفی را نشانه شناخت و آگاهی می دانند همواره صورت باطنی ترس و شناخت را نفی کرده اند و آنان که خاموشی را جهل و ظاهرسازی را هنر میپندارند غفلت را هنر خویش کرده اند تا راهی برای عدم خشنودی خود از نرسیدن به اشتیاق وصل بیابند.
آوینی چه زیبا شاعر را می سراید که شاعر از محارم راز است، گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. حتی آنان شاعران که زبان شیاطینند شعر خود را از آسمان دزدیده اند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز ---- دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

http://mehfa.com/eblog/img/1.gif

================

 چند تا از دوستان خواسته بودند که از شعرهام اینجا هم بذارم .. تقدیم میکنم :

آن بشر برده ماشین است و حاشا میکند
این نفس، حق حق یاسین است و شیدا می کند
پا به گل را چون به آواز فراق افکنده اند
آن قفس را از حجاب ناله اش، لا می کند
استعاره بر حضور حاکم مطلق شدیم
دولتش دل را به پروازی معلّی می کند
خشم شمع و جوشش از عهد ازل
سوزش پروانه بر تابوت صهبا می کند
ترس از تبعید آتش چون به یغما می رود
قرب رگ، بعد حضورش را تسلّی می کند
مکتب مونس در این بنیاد رنجستان نگر
ذکر سبحان در هبوط عرش اعلا می کند

دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه پنجم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()

مثل ناگهان

یک شهاب کال

 تند و رعدناک

بی امان در آسمان شکفت و گفت:

"عمر لحظه ایست

از برآمدن

تا به آخر آمدن

 و در این میان

کار ما شکفتن است و بس..."

گفت و خاک شد!


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه چهارم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
اگر برنامه نویس باشید، حتما با تعاریف شی گرایی آشنایی دارید. ما در شی گرایی، سعی می کنیم هر هویت "فیزیکی" یا "معنوی" را در یک "تعریف" خلاصه و به صورت یک "کلاس" آن را پیاده سازی کنیم. به عنوان مثال، هویت "دست" می تواند به تنهایی یک کلاس و هویت "انسان" نیز کلاسی دیگر باشد.

تعریف دیگری که در شی گرایی داریم، تعریف "ارث بری" می باشد، به عنوان مثال، هویت "دست" می تواند از هویت بالاتر خود (پدر خود) یعنی "انسان" ارث بری داشته باشه و در حقیقت هویت "انسان" را کامل تر کند. ضمن اینکه تا خود "انسان" ظرفیت پذیرش "دست" را نداشته باشد، آن "دست" نمی تواند از آن ارث بری کند، اما در نهایت، تکمیل کنندهء "انسان" است.
لطفا به کلمه "هویت" بیشتر توجه کنید، هویت یک "انسان" به تنهایی نمی تواند تمامی آنچه یک "انسان" می تواند انجام دهد را انجام دهد، اما مسلما نبود هویتی به نام "انسان" به عنوان یک ظرف (container) برای هویت "دست"، ارزش و اهمیت "دست" را از بین می برد و دست از انجام آنچه وظیفهء آن است، ناتوان است.
بد نیست برای درک بیشتر، گریزی بزنیم به کتاب C++ Nuts and Bolts: For Experiences Programmers (نوشته هربرت شیلد و ترجمه مهندس شادمان پور) تا از ارث بری در شی گرایی بهتر و بیشتر بدانیم (لطفا به بخش های پر رنگ شده بیشتر دقت کنید):

به طور کلی فرایند ارث بری با تعریف یک کلاس مبنا آغاز می شود. این کلاس مبنا همه آن کیفیاتی که در تمام کلاس های مشتق شونده از آن مشترک خواهند بود، تعریف می کند. در اصل کلاس مبنا بیان کننده کلی ترین توصیف از مجموعه ای از خصوصیات است. یک کلاس مشتق شونده، این خصوصیات را به ارث برده و خواصی که خاص خودش است به آنها اضافه می کند.


دوباره روی عبارت "کلاس مبنا بیان کننده کلی ترین توصیف از مجموعه ای از خصوصیات است" تاکید می کنم... عبارت "کلی ترین توصیف" نماد خوبی برای خدا است! در ادامه روند ارث بری "دست" از "انسان"، می توان به اینجا رسید که "انسان" نیز، بعد از چند مرحله، از "زمین" یا "طبیعت زمین" ارث می برد و این روند تا "منظومه"، "کهکشان"، "جهان" و "خدا" ادامه پیدا خواهد کرد و در نهایت، کلی ترین توصیف، مربوط به "خدا" می باشد.

در بین این "فلسفه" و "قوانین موجود در شی گرایی"، هنوز فواصل و مشکلاتی وجود دارد:
  • به نظر می رسد، برای پشتیبانی کردن تمامی حالات موجود در دنیا، در شی گرایی، باید ارث بری چندگانه نیز پشتیبانی شود. متاسفانه یا خوشبختانه، دنیا همیشه پیچیده تر از آن چیزی است که ما فکر می کنیم!!
  • در این بین، جای "قوانین" طبیعی بسیار خالی است، مثل قوانین فیزیکی، شیمیایی و غیره. برخی از این قوانین، توسط عباراتی مثل public، private یا کد های برنامه نویسی قابل پیاده سازی می باشد، اما آن کلیت و جامعیت که در طبیعت وجود دارد، در شی گرایی نیست. در نهایت، "قوانین" را می شود در ابعاد خیلی خیلی کوچکتر، به صورت یک "کلاس" تعریف کرد، که باز مشکل جامعیت دارد. از نگاهی دیگر، به تازگی، "قوانین" را می شود توسط "event" ها یا "رویداد" ها نیز پیاده سازی کرد، که به نظر می رسد آینده بهتری برای نزدیک شدن به دنیای واقعی دارد، ضمن اینکه به نظر می رسد، می تواند جامعیت مورد نیاز را داشته باشد.
  • در برخی موارد ارث بری و شبیه سازی جز به کل، مشکلاتی وجود داشت. به عنوان مثال، آیا "دست" از "انسان" ارث بری می کند یا از "پوست" و "گوشت" و غیره؟ اگر این روند ادامه یابد، همه چیز به "مولکول"، "اتم"، "الکترون"، "پوزیترون" و اجزای کوچک تر از آن ختم خواهد شد. (آن موقع، "خدا" را باید در کوچک ترین و بیشترین جز ِ دنیا جستجو کرد و کلاس هایی برای کوچک ترین، اما جامع ترین ذرات ایجاد کرد!)
منبع: اینترنت

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388 | یادگاری های شما ()

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

بله شیطان آنجاست که وجود ما از خدا دور میشود تا به شیطان و گناه نزدیکتر شود. مفهوم شیطان را خود ما خلق میکنیم و بستر آن بی خدایی است.


دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه پانزدهم خردادماه سال 1385 | یادگاری های شما ()
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

امروز جمعه بازاری رفته بودم که کلی به قول مردم، آدمای گداگشنه مشغول معامله لباسهای دست دوم و ابزاهای دویست سیصد تومنی و کفشهای پاره و اینجور چیزا بود. یه مرد بالای سی سال داشت سر خرید یه دمپایی صندل  تعمیر شده  که فروشنده 300 تومن قیمت روش گذاشته بود چونه میزد. بعضی وسایل هم روی زمین دیده میشد که نمیدونم به درد چه کسایی میخورد چون از اونجور چیزا توی جوب آب و پیاده رو و بین آت آشغالا هم میشد پیدا کرد.

خیلیا فکر میکنن جامعه یا برای سود هست یا برای کسب افتخار. اما نمیدونن که جامعه برای امتحان هست قبل از همه اینها… حتما شما دلتون برای آدمای بالایی خیلی سوخته اما مطئن  باشید این احساس آنقدر برای دوست داشتن همنوعانمون نیست که برای دوست داشتن خودمون هست.

آدمیان فقط خودشونو دوست دارند. همه دنبال خوشبختی هستند و هروقت قدرتی برای تامین لذتی پیدا میکنن خوشبختیشون کامل میشه پس عشق به قدرت از عشق به لذت سرچشمه میگیره و همه عوامل حتی عشق به قدرت ثانوی و در مرحله بعد از عشق به لذته…

حالا اثبات میکنم این حس ترحمی که در شما بوجود اومد و اون حس یخشندگی و خیرخواهی که وقتی یک گدا رو میبینین بوجود میاد همش بخاطر حب نفس  یا همون عشق به لذت هست.

انسان دل رحم و خیرخواه و بخشنده کیه؟ کسی که از دیدن بدبختی احساس دردناکی وجودشو میگیره. پس چیکار میکنه؟ تلاش میکنه … چطوری؟ اینطوری که دستشو میبره از جیبش یه دویست تومنی درمیاره بهش میده. یا یواشکی میگه خدایا خودت به داد این بیچاره برس و کمکش کن. یا کالای اون فرد رو به قیمت بیشتر میخره یا ….

همه تلاش برای برداشتن بدبختی و بیچارگی فقط برای این هست که احساسات دردناکی در فرد بوجود اومده و این همون حب نفس و عشق به لذت هست.

با این حرف خیلی از چیزها رو زیر سوال بردم … حتی میشه ثابت کرد عبادت کسی که بخاطر فرار از جهنم و رفتن به بهشت حتی با ایمان بخدا انجام میشه یکجور عشق به لذت و خودخواهی هست. شاید یکی از بزرگترین رحمانیت و رحیمیت خدا که هرروز اول اعمال و  رفتارمون میگیم برای همین قضیه باشه.

خب راه حلش چیه؟ فقط تغییر 380 درجه ای افکارمون و محو شدن با ذات خداست… اینکه واقعا عاشق بشی عارف بشی .. برای خدا زندگی کنی نه برای خودت… حتی برای خدا گناه کنی نه برای خودت. برای خدا بهشت رو بخوایی نه خودت … برای خدا از جهنم فرار کنی نه برای خودت.

تا کفر و دین شود همه یکرنگ و یک جهت --- بردار یک ره از طرف رخ، حجاب  را

خیلی بد توضیح دادم … اصلا حق اون مطلبی که توی ذهنم بود ادا نشد…. اما بیخیال لابد اینجوری صلاح بود . من منتظر شلیک هستم برای اصلاح نظریاتم….. یا حق


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه دوم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

30 اصل برای اعتماد به نفس بالا    

1- اصل یاد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و یاری و حمایت او
2- اصل آگاهی و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها
4- اصل خودیابی( من کیستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شایستگی، خودسالاری و احساس شخصیت
6- اصل عدم مقایسه خود با دیگران
7- اصل خودباوری و خودمحوری بعدازخدا محوری
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگی
9- اصل تمیزی و ظاهر
10- اصل تعریف از خود و دیگران
11- اصل تشویق خود و دیگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستی
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهی
14- اصل نظم وانضباط کاری
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مدیریت زمان
17- اصل مدیریت اولویت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل یقین در مقابل تردید
20- اصل احساس رهبری و مدیریت
21- اصل مسئولیت پذیری
22- اصل سلامت و نگهداری از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به دیگران و متذکر شدن ویژگیهای مثبت آنان
25- اصل نگاه به دیگران ( در عین تواضع بزرگی خود را در دل حس کنید)
26- اصل عدم تأخیر
27- اصل قاطعیت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و دیگران
29- اصل کمک به دیگران و بخشایش
30- اصل ژست و حالت بدنی
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

و اما عشق

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.

و همه اینها تعریف عشق زمینی بود... نه؟


دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه هجدهم اسفندماه سال 1383 | یادگاری های شما ()
شریعتی سخنانش را اینگونه آغاز کرد
در شبی چنین مقدس قرار نبود«من نامقدس »برنامه ای داشته باشم.
این حسی است که هرکدام از ما وقتی بدور از دین فروشی و خودنمایی قرار است خویش را بخاطر آوریم، هزار بار از ذهن و زبانمان می گذرد.
بقیع: درها را بسته اند، با فاصله ای اندک از مسجد النبی و تنها ساعاتی میتوان  از میان نگهبانان هزار ساله گورهای گم شده عبور کرد و به زمینی رسید که اندامهای پاکدامنان هزار ساله را در آغوش پنهان کرده اند، اندکی جلوتر، تنها چهار سنگ است بر چهار مزار. و تو حق نزدیک شدن نداری! اما مزار فاطمه غریبتر از تمام آنهاست.در شبی  تاریک چشمانش به روشنی جهان بسته شده و در شبی تاریک در خاک نهانش کرده اند.
خانه علی: از دامن پیامبر زاده شده است و همواره تکیه گاه رسول خدا بوده است. سخت ترین سالهای تنهایی پیامبر را دیده است و با معتقدترین معتقدان پیامبر و جانشین او، امام علی (ع) وصلت کرده است. در خانه کوچکش امام  حسن (ع)  و امام حسین (ع) پرورش یافته اند. روزهای تلخ بی وفایی به امام و همراه و همسر و همدلش را دیده است و در مظلومیت به پایان زندگی خویش رسیده است. همان که خداوند چشمه زاینده اش خواند و همواره  هست. آن خانه بزرگترین منشا و مبدا یک مذهب است که همواره در جهان خواهد ماند.
آخرین روز: شریعتی چنین روایت می کند:
... آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخواست...
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را بسوی محبوبش که در انتظار او بود گشود و شمعی از آتش و رنج  در خانه علی خاموش شد.
و علی تنها ماند با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، تا گورش را کسی نشناسد.
و علی چنین کرد.
اما کسی نمیداند که چگونه؟ و هنوز نمیداند کجا؟
در خانه اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست!
و کجای بقیع؟  معلوم نیست !
و چرا؟
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب ،بر گور فاطمه ...

=-=-=-=-=-=-=-==-==-=-
چند سال پیش ترانه ای گفته  بودم برای دلم .. شاید از جهت قافیه  و ادبی زیاد جالب نباشه اما از اولین کارهای ادبیاتیم  هست . ان شاء الله مقبول حضرتش افتد...

ای چاه بگویم یا نگویم؟

عمریست فتاده غم دل از آه یارم

گل عذار ، آرام جانم

           استخوان اندر گلویم، صبر بر اعدا نمودم

آبشار علم و حكمت بر زبانم

    نتواند برسد روح و پرنده بر مقامم

          خار اعداء روی چشمم

                              صبر بر ظلمت نمودم

جز علی كس طاقت نامرد دارد؟

 چه كسی درد علی بر دل نشاند؟

چه غمی بر دل فشاند؟

آه از آن دود سیاهی كه بدیدم 

                                                     آه از ناله آن كودك كوچك كه شنیدم

روزی به در خانه معشوقه من دود بلند است

                                                  روزی به بَرش حُسن جهان در پس بند است

روزی پدرش داده و از سوگ به ماتم

                                                        امروز شده دود از آن خانه به عالم

دیروز پدر داده سلامی به گل خویش

                                                      منّت زده بر ملك جهان از شكر خویش

بوسیده ز آن پسته خندان تن خویش

                                                     بنهاده دو غنچه بَرِ دوش و به سر خویش

امروز كه رفته شده آواره خاك پدر خویش

                                                   كه داد از دل دلریش! امان از پس تشویش

آنروز بدیدم گنه آل خفا را

  كز مجمع شیطان بدریدند جفا را

كردند سیه درب بتول و هنر آل كسا را

      چه بگویم كه بدیدم ناله اهل صفا را

          چه بگویم كه شنیدم ناله وا ابتا را

ای چاه چه سخت است نبودی كه ببینی

      آنطرف قبر پدر!

این طرف آن دو پسر

                       آن وسط سوخته در،

                                                                ناگهان دیدم كه زینب زد به سر

ای چاه چه گویم كه بُوَد قفل به دستم

می كشیدم سوی مسجد من نگاهم سوی یارم

     آری ای چاه چه گویم كه طنابی به گلویم

می كشیدم سوی مسجد چه كنم دخت عمویم؟

 *********

عشق حق بر دل سكونم داد امّا

من بدیدم اشك گل ،گلبرگ گل را

                     من علی ام من علی ام . نائب حق و نبی ام

گفتمت شرمنده ای روح علی

     تاج محفل، عشق منزل، قبله روی علی

گفتی ای جانم شدم من شرمگین از روی تو

                                                    از حسین و زینب و یا هوی تو

          من خجل آنگه كه چشمم دید آن بازوی تو

عشق تو هر بنده دارد ، بند بر دستش نداند

یا علی گویان بباید غیر حق هرگز نخواهد

        چه كند فاطمه جز حفظ علی چاره ندارد

     آتش  و در تازیانه ...

                               خود تو دانی ، نتواند نتواند

ای چاه بگویم یا نگویم؟

                 كه چه دیدم یا ندیدم

تو نبودی كه ببینی گونه عشق مرا

                            عشق پر اشك مرا

تو نبودی كه ببینی زینب آن دخت مرا

                                             چادر مادر به سر در نصف شب

                                             می كند پاك ز چشمش اشك تر

می دهد بر من تسلّی ...

                                             می كند او را تجلّی ...

                                                                 می كشم دستی به آن گیسوی سر

ای چاه، چه گویم كه در آن شب چه كشیدم

گو بگویم یا نگویم كه در آن شب من چه دیدم؟

ای چاه نبودی كه ببینی

                           دختری سوی بقیعی

                                                 از سر عشقش به مادر كه چه می كرد؟

                                                                              می پرید و ناله می كرد.

هر چه گویم تو ندانی معنی عاشق و عشق

              تو ندانی چه كشد شاهد عشق

                                                 كه چگونه بپرد واجد عشق

كه بخندد ز سر جاهلی آن ناهی عشق

كه بسازد پری از بیدلی آن نامی عشق

كه بسوزد ز سر عاشقی آن فانی عشق

                   پس نگویم راز عشقم

                                           چون كه راز اندر سرشتم

                                                                       چون كه من محصور عشقم

 رمز هستی راز عشقم  

                  گویمت من رمز عشقم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه یازدهم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()

چه عاشقانه و عارفانه استاد شریعتی بیان کرده ....

نمیدانم از او چه گویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از بوسوئه تقلید کنم! خطیب نامور فرانسوی که روزی در مجلسی با حضور لوئی از مریم سخن می گفت:

گفت: هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گری کرده اند.

اما مجموعه گفتارها، اندیشه ها، کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرون، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که:

مریم مادر عیسی است!

و من خواستم با چنین شیوه ای  از فاطمه بگویم!

باز درماندم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسن است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر زینب است. دیدم که فاطمه این نیست !

نه ! اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست:

« فاطمه، فاطمه است »


در آخر جملاتی از بزرگان و اندیشمندان درباره خودشناسی ....

 هر كه خود را شناخت، خدای خود را شناخته است. ( حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله)

- از مزایای آدمی آن است كه تا اندازه ای ، مخلوقی است ساخته دست خویش . ( بورك)

- باید از محدودیت خود آگاه باشیم. ما در این دنیا چیزی هستیم، اما نه همه چیز. ( پاسكال)

- انسان خود را نمی شناسد، مگر هنگام مرگ و بدبختی . ( دوموسه)

- همه می خواهند بشریت را تغییردهند، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را تغییر دهد . ( تولستوی)

- غیرممكن است بتوانید شبیه دیگران باشید و درعین حال خودتان باشید. هیچ چیز به غیر از تمامیت و استقلال فكر شما مقدس نیست.( دایر)

- آنچه هستید شما را بهترمعرفی می كند تا آنچه می گویید . ( امرسون)

- سه چیز خیلی سخت است: فولاد ، الماس و خویشتن شناسی . ( فرانكلین)

- هیچ چیز به اندازه آنكه بخواهیم خود را طبیعی نشان دهیم، از طبیعی بودن ما جلوگیری نمی كند. ( لاروشفوكو)

- حرف زدن با خود یكی از ناشناخته ترین لذت ها در زندگی است .

- مهمترین فرد درجهان كه باید بدون چون و چرا نسبت به آن صادق و وفادار باشید، خود شما هستید .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سوم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
نمی دانم تا حالا درباره كلمه ای به اسم تدبر فكر كرده اید یا نه ؟ دیروز یك جایی تعریفی از تدبر شنیدم " تدبر تهیه مواد خامی است كه فكر در آن كار می كند و تركیب آنها به نتیجه هایی می رسد و شناخت هایی به دست می آورد "
بعد هم كلی در این مورد مخ خودمو زدم. بررسی برخورد ها ... رفتار من در جامعه و با افراد مختلف ... تأثیر افراد ثروتمند و فقیر و زن و مرد, عاقل و دیوانه و عاشق در من ... درست كردن ساختمان فكری با نتیجه گیری از این رفتارها ... و آخرسر به اینجا رسیدم كه من برای فكر خودم یك رهبر می خواهم . رهبر آگاه از شلوغ ترین مسائل من و از سطحی ترین آنها , آرام ترین و عمیق ترین برداشت ها را برایم آماده می كند و همین توجه به كاربردی بودن تدبر و آسان بودن تدبر برایم كارگشایی ها خواهد كرد . با این رهبری من از هیچ حادثه ای همین طور نمی گذرم , بلكه یادداشتش می كنم و برای مهمان فكرم مرتبش می نمایم . با این رهبری من از بی فایده ترین حادثه های زندگی ام سود سر شاری خواهم برد و به عمق عظیمی خواهم رسید .
مگر حضرت ابراهیم از تدبر در طلوع وغروب ستاره و ماه و خورشید و تدبر در این حادثه های همیشگی و پیش پا افتاده به آن توحید عظیم دست نیافت ؟ توحید آن هم در سه شكلش : در درون و در جامعه و در هستی . تا حدی كه هوس ها و طاغوت ها و خدایان و بت ها را كنار می ریزد . از درون اسماعیلش را و از جامعه غرورش را و در هستی بت ها و خدایان دروغین را .
مگر تیمور با تدبر حركت مورچه ای در كنار خرابه ای بر دیوار شكسته ای به آن پشتكار و استقامت نرسید ؟
ومگر آن دانشمند از حركت سیبی در لحظه آرامی به قانون هستی راه پیدانكرد ؟
به مشكلات خودم ودیگران فكر می كردم كه دامن گیر همه مان در هرروز وشب میشود هر روز مرا می آزارد و درد و ضربه ای به من وارد می كند.
هنگامی كه هواها وجود مرا در بر می گیرند و دلم را هوا بر می دارد ،دیگر جرقه ها برایم كاری نمی كنند، و اگر می خواهم به راه بیافتم باید هُلم بدهند و ضر به ای بزنند و راهم بیاندازند تا آن همه استعداد راكد نماند .
در اطاق نشسته بودم و به اینها فكر می كردم كه از سوراخ شیشه شكسته ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اكتشافی را شروع كرد بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف كه می رفت با شكست روبرو می گردید ،به شیشه می خورد و به زمین می افتاد ، تا اینكه ضربه كفشی راحتش كرد .
این درس من بود كه هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نكوبم ،بلكه به راه بازگشت فكر كنم و آن را بیابم و خود را خلاص كنم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه هجدهم شهریورماه سال 1381 | یادگاری های شما ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی