خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه

(برای دانلود سایز اصلی برروی تصویر کلیک کنید)

قبله قیام می کند، کعبه پیام می دهد 
حضرت عشق بر علی، روح امام می دمد
طاق حرم شکفته شد، نور علی به مکه شد
حضرت حق به مرتضی، حکم سلام می دهد

(شعر: مونس، 13 رجب 1443)


دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه پانزدهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
از آن وادی که در آن غربت عشق است، بیزارم
از آن لذت که بی یار  است و بی درد است، بیزارم

چو  اشک از چشمه ی دلهای بارانی سرازیر است
از آن خشکی که تقسیم دل از دریاست ، بیزارم

خراب آباد عشقم شوق پروازی به دل دارم
ز ایمانی که از ناکامی و غمهاست، بیزارم

سراپا می شکوفم از شکست بند و زنجیرش
از آن عهدی که نفی این رسیدنهاست، بیزارم

از آن باغی که سرو او حریم نور حق باشد
ز دیواری که تا خورشید پا برجاست، بیزارم

رهاکن روح را از لابلای واژه های سرد
نمیدانم من از هرچه دروغ و راست، بیزارم

بدیع و حکمت مونس به انس حق، همآوازند 
من از بیزاری و قفلی که بر دلهاست، بیزارم

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه دوازدهم خردادماه سال 1391 | یادگاری های شما ()
و من با كوله باری از تهی سرشار
پی دیدار
به تك تك كوچه های خاطرات بی مسمی
قدم بر رسم ها می گذارم

و یك یك بی هویت لحظه ها را
به طوفان همه فردا شعاری های دوران
می سپارم

و من با پچ پچ مردم
هیاهوهای خامان جهان را
در پس پستوی تكرار
می گذارم
و من در بهت، این اوضاع دگر را
به غایت حس معنای طراوت
دلم را پرده پرده
می نوازم

و مهمل قالبان سرد جان را
به گرمای جدل بازان اذهان می سپارم



دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه پنجم فروردینماه سال 1390 | یادگاری های شما ()
http://mehfa.com/eblog/arbaein-tumb.jpg

چل ستون اربعین و زینبی بی حد غمین
امتحانش داده آن دخت امیرالمومنین

پای لرزان میکشد خود را به سوی کربلا
بی رقیه شرمگین زینب به روز اربعین

یا حسینم چله ی موج بلاها زینبت را
کرده خم قدش، نگاهی کن به ام الصابرین

زینب است این، زینب است این، زینب است
دخت زهرا بی رمق افتاد بر روی زمین

امتحان خواهرت آیا شده مقبول حق؟
اهل بیتت همچو تو، کرده قیامت در زمین

آن طرف سلطان دین، سجاد زین العابدین
سجده  کرده بر زمین آن عاشق عابدجبین

تربتش را بو کشید و سوی ربش پر گشود
گشت آرام و برین بعد از چهل روز پسین

فتح خون کربلا باشد نشان شیعیان
منتقم قائم شود روزی به خونخواهی، قرین

بارگاه قدسی خون خدا باشد امین
مونس امید شفاعت دارد از سالار دین


دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه پنجم بهمنماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
http://mehfa.com/eblog/allah.jpg

دلم گرفته از این رازها، دلم تنگ است
میان من و عقلم، تو گوئیا جنگ است
شنیده نامحرم شهر ، شهره ی ما را
چگونه سکوت کند، لیاقتم انگ است
دیار نادیار عدم ،  نمی شود بی رنج
که کفش و پا بوادی سینا، لنگ است
به تنهائی پولکبال و خاکستر و آتش
به ویرانه ی دلی که لایق سنگ است
شکسته طاق دل و وصل چاره ی اوست
شنو که دلش به بنده گفتنت، تنگ است
به ساده حرف زدنت ،  با مردم تشنه
به روح وحی که با حقیقت همرنگ است
بگیر دست مونسی که گفتی اش احسنت
که رحمت حق با خلقتش هماهنگ است


( سپیده صبح 1 مرداد 89)


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه یکم مردادماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
انسان هنگامیکه خود را می شناسد و نخستین شکلهای آگاهی اجتماعی در ذهنش تجسم می یابد شروع به آفرینش هنری می کند. هنر از ذوق و حس زیباشناختی هنرمند و با در اختیار گرفتن آموخته های هنرمند شکل می گیرد.
حتی هنگامی که مفهوم عام هنر را با مفاهیم عرفانی و الهی هنر مقایسه میکنیم به نوعی یگانگی رفتاری در هدف برخورد میکنیم که ما را به سمت شناخت ماهیت هنر سوق می دهد.
لذت های تفکر در باب هنر آسمانی و الهی آنقدر جذابیت و کشش برای هر کسی را دارد که از ماسواء آن دوری کند و همراه با هنر قدمهایش را از اثر هنری شناخته شده به سمت ناشناخته پنهان و زیبا و جذاب بردارد.
هنر واقعی یک هنرمند همان قدرت تشخیص جهت اوست که با چه راه و شگردی فطرت جمعی بشر را به سمت آن مرکز معنوی گم شده هدایت کند و اگر موفق به این مهم شود هنرمند بی شک یک پیامبر هم هست و این پیامبر، سخنی فقط از عرش به فرش نمی آورد، بلکه از فرش به عرش راهی می گشاید و در عین مهجوری با وسوسه مشتاقی، دل انسان را می رباید تا آواز فراق سردهد و تحمل رنج این محجوری بر نهی دنیایی غلبه کند و به همین دلیل هنرمند هزینه گزافی صرف هنرش میکند تا به مصرف و هدایت دیگرانش نیز برساند و در راه هنر قربانی های زیادی داده می شود تا هنرمند به بهشت مثالی اش که همان حقیقت وجود خودش است دست یابد.
یادمان باشد کسانی که بی پروایی را شجاعت و دینداری را حقیقت محض می پندارند فقط صورت ظاهری شجاعت و دینداری را فهمیده اند و کسانی که مهربانی را ترس و پرحرفی را نشانه شناخت و آگاهی می دانند همواره صورت باطنی ترس و شناخت را نفی کرده اند و آنان که خاموشی را جهل و ظاهرسازی را هنر میپندارند غفلت را هنر خویش کرده اند تا راهی برای عدم خشنودی خود از نرسیدن به اشتیاق وصل بیابند.
آوینی چه زیبا شاعر را می سراید که شاعر از محارم راز است، گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. حتی آنان شاعران که زبان شیاطینند شعر خود را از آسمان دزدیده اند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز ---- دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

http://mehfa.com/eblog/img/1.gif

================

 چند تا از دوستان خواسته بودند که از شعرهام اینجا هم بذارم .. تقدیم میکنم :

آن بشر برده ماشین است و حاشا میکند
این نفس، حق حق یاسین است و شیدا می کند
پا به گل را چون به آواز فراق افکنده اند
آن قفس را از حجاب ناله اش، لا می کند
استعاره بر حضور حاکم مطلق شدیم
دولتش دل را به پروازی معلّی می کند
خشم شمع و جوشش از عهد ازل
سوزش پروانه بر تابوت صهبا می کند
ترس از تبعید آتش چون به یغما می رود
قرب رگ، بعد حضورش را تسلّی می کند
مکتب مونس در این بنیاد رنجستان نگر
ذکر سبحان در هبوط عرش اعلا می کند

دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه پنجم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()

مثل ناگهان

یک شهاب کال

 تند و رعدناک

بی امان در آسمان شکفت و گفت:

"عمر لحظه ایست

از برآمدن

تا به آخر آمدن

 و در این میان

کار ما شکفتن است و بس..."

گفت و خاک شد!


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه چهارم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()

30 اصل برای اعتماد به نفس بالا    

1- اصل یاد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و یاری و حمایت او
2- اصل آگاهی و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها
4- اصل خودیابی( من کیستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شایستگی، خودسالاری و احساس شخصیت
6- اصل عدم مقایسه خود با دیگران
7- اصل خودباوری و خودمحوری بعدازخدا محوری
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگی
9- اصل تمیزی و ظاهر
10- اصل تعریف از خود و دیگران
11- اصل تشویق خود و دیگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستی
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهی
14- اصل نظم وانضباط کاری
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مدیریت زمان
17- اصل مدیریت اولویت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل یقین در مقابل تردید
20- اصل احساس رهبری و مدیریت
21- اصل مسئولیت پذیری
22- اصل سلامت و نگهداری از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به دیگران و متذکر شدن ویژگیهای مثبت آنان
25- اصل نگاه به دیگران ( در عین تواضع بزرگی خود را در دل حس کنید)
26- اصل عدم تأخیر
27- اصل قاطعیت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و دیگران
29- اصل کمک به دیگران و بخشایش
30- اصل ژست و حالت بدنی
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

و اما عشق

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.

و همه اینها تعریف عشق زمینی بود... نه؟


دست نوشته ای از مهدی ... در روز سه شنبه هجدهم اسفندماه سال 1383 | یادگاری های شما ()
شریعتی سخنانش را اینگونه آغاز کرد
در شبی چنین مقدس قرار نبود«من نامقدس »برنامه ای داشته باشم.
این حسی است که هرکدام از ما وقتی بدور از دین فروشی و خودنمایی قرار است خویش را بخاطر آوریم، هزار بار از ذهن و زبانمان می گذرد.
بقیع: درها را بسته اند، با فاصله ای اندک از مسجد النبی و تنها ساعاتی میتوان  از میان نگهبانان هزار ساله گورهای گم شده عبور کرد و به زمینی رسید که اندامهای پاکدامنان هزار ساله را در آغوش پنهان کرده اند، اندکی جلوتر، تنها چهار سنگ است بر چهار مزار. و تو حق نزدیک شدن نداری! اما مزار فاطمه غریبتر از تمام آنهاست.در شبی  تاریک چشمانش به روشنی جهان بسته شده و در شبی تاریک در خاک نهانش کرده اند.
خانه علی: از دامن پیامبر زاده شده است و همواره تکیه گاه رسول خدا بوده است. سخت ترین سالهای تنهایی پیامبر را دیده است و با معتقدترین معتقدان پیامبر و جانشین او، امام علی (ع) وصلت کرده است. در خانه کوچکش امام  حسن (ع)  و امام حسین (ع) پرورش یافته اند. روزهای تلخ بی وفایی به امام و همراه و همسر و همدلش را دیده است و در مظلومیت به پایان زندگی خویش رسیده است. همان که خداوند چشمه زاینده اش خواند و همواره  هست. آن خانه بزرگترین منشا و مبدا یک مذهب است که همواره در جهان خواهد ماند.
آخرین روز: شریعتی چنین روایت می کند:
... آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی ...
ناگهان از خانه شیون برخواست...
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را بسوی محبوبش که در انتظار او بود گشود و شمعی از آتش و رنج  در خانه علی خاموش شد.
و علی تنها ماند با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، تا گورش را کسی نشناسد.
و علی چنین کرد.
اما کسی نمیداند که چگونه؟ و هنوز نمیداند کجا؟
در خانه اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست!
و کجای بقیع؟  معلوم نیست !
و چرا؟
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب ،بر گور فاطمه ...

=-=-=-=-=-=-=-==-==-=-
چند سال پیش ترانه ای گفته  بودم برای دلم .. شاید از جهت قافیه  و ادبی زیاد جالب نباشه اما از اولین کارهای ادبیاتیم  هست . ان شاء الله مقبول حضرتش افتد...

ای چاه بگویم یا نگویم؟

عمریست فتاده غم دل از آه یارم

گل عذار ، آرام جانم

           استخوان اندر گلویم، صبر بر اعدا نمودم

آبشار علم و حكمت بر زبانم

    نتواند برسد روح و پرنده بر مقامم

          خار اعداء روی چشمم

                              صبر بر ظلمت نمودم

جز علی كس طاقت نامرد دارد؟

 چه كسی درد علی بر دل نشاند؟

چه غمی بر دل فشاند؟

آه از آن دود سیاهی كه بدیدم 

                                                     آه از ناله آن كودك كوچك كه شنیدم

روزی به در خانه معشوقه من دود بلند است

                                                  روزی به بَرش حُسن جهان در پس بند است

روزی پدرش داده و از سوگ به ماتم

                                                        امروز شده دود از آن خانه به عالم

دیروز پدر داده سلامی به گل خویش

                                                      منّت زده بر ملك جهان از شكر خویش

بوسیده ز آن پسته خندان تن خویش

                                                     بنهاده دو غنچه بَرِ دوش و به سر خویش

امروز كه رفته شده آواره خاك پدر خویش

                                                   كه داد از دل دلریش! امان از پس تشویش

آنروز بدیدم گنه آل خفا را

  كز مجمع شیطان بدریدند جفا را

كردند سیه درب بتول و هنر آل كسا را

      چه بگویم كه بدیدم ناله اهل صفا را

          چه بگویم كه شنیدم ناله وا ابتا را

ای چاه چه سخت است نبودی كه ببینی

      آنطرف قبر پدر!

این طرف آن دو پسر

                       آن وسط سوخته در،

                                                                ناگهان دیدم كه زینب زد به سر

ای چاه چه گویم كه بُوَد قفل به دستم

می كشیدم سوی مسجد من نگاهم سوی یارم

     آری ای چاه چه گویم كه طنابی به گلویم

می كشیدم سوی مسجد چه كنم دخت عمویم؟

 *********

عشق حق بر دل سكونم داد امّا

من بدیدم اشك گل ،گلبرگ گل را

                     من علی ام من علی ام . نائب حق و نبی ام

گفتمت شرمنده ای روح علی

     تاج محفل، عشق منزل، قبله روی علی

گفتی ای جانم شدم من شرمگین از روی تو

                                                    از حسین و زینب و یا هوی تو

          من خجل آنگه كه چشمم دید آن بازوی تو

عشق تو هر بنده دارد ، بند بر دستش نداند

یا علی گویان بباید غیر حق هرگز نخواهد

        چه كند فاطمه جز حفظ علی چاره ندارد

     آتش  و در تازیانه ...

                               خود تو دانی ، نتواند نتواند

ای چاه بگویم یا نگویم؟

                 كه چه دیدم یا ندیدم

تو نبودی كه ببینی گونه عشق مرا

                            عشق پر اشك مرا

تو نبودی كه ببینی زینب آن دخت مرا

                                             چادر مادر به سر در نصف شب

                                             می كند پاك ز چشمش اشك تر

می دهد بر من تسلّی ...

                                             می كند او را تجلّی ...

                                                                 می كشم دستی به آن گیسوی سر

ای چاه، چه گویم كه در آن شب چه كشیدم

گو بگویم یا نگویم كه در آن شب من چه دیدم؟

ای چاه نبودی كه ببینی

                           دختری سوی بقیعی

                                                 از سر عشقش به مادر كه چه می كرد؟

                                                                              می پرید و ناله می كرد.

هر چه گویم تو ندانی معنی عاشق و عشق

              تو ندانی چه كشد شاهد عشق

                                                 كه چگونه بپرد واجد عشق

كه بخندد ز سر جاهلی آن ناهی عشق

كه بسازد پری از بیدلی آن نامی عشق

كه بسوزد ز سر عاشقی آن فانی عشق

                   پس نگویم راز عشقم

                                           چون كه راز اندر سرشتم

                                                                       چون كه من محصور عشقم

 رمز هستی راز عشقم  

                  گویمت من رمز عشقم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه یازدهم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()

چه عاشقانه و عارفانه استاد شریعتی بیان کرده ....

نمیدانم از او چه گویم ؟ چگونه بگویم؟

خواستم از بوسوئه تقلید کنم! خطیب نامور فرانسوی که روزی در مجلسی با حضور لوئی از مریم سخن می گفت:

گفت: هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گری کرده اند.

اما مجموعه گفتارها، اندیشه ها، کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرون، به اندازه این یک کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که:

مریم مادر عیسی است!

و من خواستم با چنین شیوه ای  از فاطمه بگویم!

باز درماندم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه همسر علی است . دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسن است. دیدم که فاطمه این نیست !

خواستم بگویم: فاطمه مادر زینب است. دیدم که فاطمه این نیست !

نه ! اینها همه هست و اینهمه فاطمه نیست:

« فاطمه، فاطمه است »


در آخر جملاتی از بزرگان و اندیشمندان درباره خودشناسی ....

 هر كه خود را شناخت، خدای خود را شناخته است. ( حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله)

- از مزایای آدمی آن است كه تا اندازه ای ، مخلوقی است ساخته دست خویش . ( بورك)

- باید از محدودیت خود آگاه باشیم. ما در این دنیا چیزی هستیم، اما نه همه چیز. ( پاسكال)

- انسان خود را نمی شناسد، مگر هنگام مرگ و بدبختی . ( دوموسه)

- همه می خواهند بشریت را تغییردهند، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را تغییر دهد . ( تولستوی)

- غیرممكن است بتوانید شبیه دیگران باشید و درعین حال خودتان باشید. هیچ چیز به غیر از تمامیت و استقلال فكر شما مقدس نیست.( دایر)

- آنچه هستید شما را بهترمعرفی می كند تا آنچه می گویید . ( امرسون)

- سه چیز خیلی سخت است: فولاد ، الماس و خویشتن شناسی . ( فرانكلین)

- هیچ چیز به اندازه آنكه بخواهیم خود را طبیعی نشان دهیم، از طبیعی بودن ما جلوگیری نمی كند. ( لاروشفوكو)

- حرف زدن با خود یكی از ناشناخته ترین لذت ها در زندگی است .

- مهمترین فرد درجهان كه باید بدون چون و چرا نسبت به آن صادق و وفادار باشید، خود شما هستید .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سوم مردادماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی