خدا ... عشق ... حقیقت
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
: : : :
تیتر یک

استفاده از مطالب این وبلاگ شامل هیچ قانون کپی رایتی نمی باشد.
موضوعات مطالب
نظرسنجی
کدام یک؟





پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
هدیه

خدایا مى دانم كه اسلام پیامبر تو با " نه " آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با " نه " آغاز شد ( همان نه  كه على در شوراى عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا اى فرستنده محمد و اى دوستدار على، به " اسلام آرى " و به " تشیع آرى " كافر گردان. *

فتبارک الله احسن الخالقین
برای دانلود در اندازه اصلی کلیک نمائید

خدایا "مسئولیت هاى شیعه بودن" را كه على وار بودن و على وار زیستن و على وار مردن است، و على وار پرستیدن و على وار اندیشیدن و على وار جهاد كردن و على وار كار كردن و على وار سخن گفتن و على وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان این بنده ناتوان على است، همواره فرا یادم آر. *

* علی شریعتی

میلاد با سعادت مولود کعبه، علی مرتضی مبارک باد


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه پنجم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
انسان هنگامیکه خود را می شناسد و نخستین شکلهای آگاهی اجتماعی در ذهنش تجسم می یابد شروع به آفرینش هنری می کند. هنر از ذوق و حس زیباشناختی هنرمند و با در اختیار گرفتن آموخته های هنرمند شکل می گیرد.
حتی هنگامی که مفهوم عام هنر را با مفاهیم عرفانی و الهی هنر مقایسه میکنیم به نوعی یگانگی رفتاری در هدف برخورد میکنیم که ما را به سمت شناخت ماهیت هنر سوق می دهد.
لذت های تفکر در باب هنر آسمانی و الهی آنقدر جذابیت و کشش برای هر کسی را دارد که از ماسواء آن دوری کند و همراه با هنر قدمهایش را از اثر هنری شناخته شده به سمت ناشناخته پنهان و زیبا و جذاب بردارد.
هنر واقعی یک هنرمند همان قدرت تشخیص جهت اوست که با چه راه و شگردی فطرت جمعی بشر را به سمت آن مرکز معنوی گم شده هدایت کند و اگر موفق به این مهم شود هنرمند بی شک یک پیامبر هم هست و این پیامبر، سخنی فقط از عرش به فرش نمی آورد، بلکه از فرش به عرش راهی می گشاید و در عین مهجوری با وسوسه مشتاقی، دل انسان را می رباید تا آواز فراق سردهد و تحمل رنج این محجوری بر نهی دنیایی غلبه کند و به همین دلیل هنرمند هزینه گزافی صرف هنرش میکند تا به مصرف و هدایت دیگرانش نیز برساند و در راه هنر قربانی های زیادی داده می شود تا هنرمند به بهشت مثالی اش که همان حقیقت وجود خودش است دست یابد.
یادمان باشد کسانی که بی پروایی را شجاعت و دینداری را حقیقت محض می پندارند فقط صورت ظاهری شجاعت و دینداری را فهمیده اند و کسانی که مهربانی را ترس و پرحرفی را نشانه شناخت و آگاهی می دانند همواره صورت باطنی ترس و شناخت را نفی کرده اند و آنان که خاموشی را جهل و ظاهرسازی را هنر میپندارند غفلت را هنر خویش کرده اند تا راهی برای عدم خشنودی خود از نرسیدن به اشتیاق وصل بیابند.
آوینی چه زیبا شاعر را می سراید که شاعر از محارم راز است، گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز میگوید. حتی آنان شاعران که زبان شیاطینند شعر خود را از آسمان دزدیده اند.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز ---- دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

http://mehfa.com/eblog/img/1.gif

================

 چند تا از دوستان خواسته بودند که از شعرهام اینجا هم بذارم .. تقدیم میکنم :

آن بشر برده ماشین است و حاشا میکند
این نفس، حق حق یاسین است و شیدا می کند
پا به گل را چون به آواز فراق افکنده اند
آن قفس را از حجاب ناله اش، لا می کند
استعاره بر حضور حاکم مطلق شدیم
دولتش دل را به پروازی معلّی می کند
خشم شمع و جوشش از عهد ازل
سوزش پروانه بر تابوت صهبا می کند
ترس از تبعید آتش چون به یغما می رود
قرب رگ، بعد حضورش را تسلّی می کند
مکتب مونس در این بنیاد رنجستان نگر
ذکر سبحان در هبوط عرش اعلا می کند

دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه پنجم تیرماه سال 1389 | یادگاری های شما ()
اگر برنامه نویس باشید، حتما با تعاریف شی گرایی آشنایی دارید. ما در شی گرایی، سعی می کنیم هر هویت "فیزیکی" یا "معنوی" را در یک "تعریف" خلاصه و به صورت یک "کلاس" آن را پیاده سازی کنیم. به عنوان مثال، هویت "دست" می تواند به تنهایی یک کلاس و هویت "انسان" نیز کلاسی دیگر باشد.

تعریف دیگری که در شی گرایی داریم، تعریف "ارث بری" می باشد، به عنوان مثال، هویت "دست" می تواند از هویت بالاتر خود (پدر خود) یعنی "انسان" ارث بری داشته باشه و در حقیقت هویت "انسان" را کامل تر کند. ضمن اینکه تا خود "انسان" ظرفیت پذیرش "دست" را نداشته باشد، آن "دست" نمی تواند از آن ارث بری کند، اما در نهایت، تکمیل کنندهء "انسان" است.
لطفا به کلمه "هویت" بیشتر توجه کنید، هویت یک "انسان" به تنهایی نمی تواند تمامی آنچه یک "انسان" می تواند انجام دهد را انجام دهد، اما مسلما نبود هویتی به نام "انسان" به عنوان یک ظرف (container) برای هویت "دست"، ارزش و اهمیت "دست" را از بین می برد و دست از انجام آنچه وظیفهء آن است، ناتوان است.
بد نیست برای درک بیشتر، گریزی بزنیم به کتاب C++ Nuts and Bolts: For Experiences Programmers (نوشته هربرت شیلد و ترجمه مهندس شادمان پور) تا از ارث بری در شی گرایی بهتر و بیشتر بدانیم (لطفا به بخش های پر رنگ شده بیشتر دقت کنید):

به طور کلی فرایند ارث بری با تعریف یک کلاس مبنا آغاز می شود. این کلاس مبنا همه آن کیفیاتی که در تمام کلاس های مشتق شونده از آن مشترک خواهند بود، تعریف می کند. در اصل کلاس مبنا بیان کننده کلی ترین توصیف از مجموعه ای از خصوصیات است. یک کلاس مشتق شونده، این خصوصیات را به ارث برده و خواصی که خاص خودش است به آنها اضافه می کند.


دوباره روی عبارت "کلاس مبنا بیان کننده کلی ترین توصیف از مجموعه ای از خصوصیات است" تاکید می کنم... عبارت "کلی ترین توصیف" نماد خوبی برای خدا است! در ادامه روند ارث بری "دست" از "انسان"، می توان به اینجا رسید که "انسان" نیز، بعد از چند مرحله، از "زمین" یا "طبیعت زمین" ارث می برد و این روند تا "منظومه"، "کهکشان"، "جهان" و "خدا" ادامه پیدا خواهد کرد و در نهایت، کلی ترین توصیف، مربوط به "خدا" می باشد.

در بین این "فلسفه" و "قوانین موجود در شی گرایی"، هنوز فواصل و مشکلاتی وجود دارد:
  • به نظر می رسد، برای پشتیبانی کردن تمامی حالات موجود در دنیا، در شی گرایی، باید ارث بری چندگانه نیز پشتیبانی شود. متاسفانه یا خوشبختانه، دنیا همیشه پیچیده تر از آن چیزی است که ما فکر می کنیم!!
  • در این بین، جای "قوانین" طبیعی بسیار خالی است، مثل قوانین فیزیکی، شیمیایی و غیره. برخی از این قوانین، توسط عباراتی مثل public، private یا کد های برنامه نویسی قابل پیاده سازی می باشد، اما آن کلیت و جامعیت که در طبیعت وجود دارد، در شی گرایی نیست. در نهایت، "قوانین" را می شود در ابعاد خیلی خیلی کوچکتر، به صورت یک "کلاس" تعریف کرد، که باز مشکل جامعیت دارد. از نگاهی دیگر، به تازگی، "قوانین" را می شود توسط "event" ها یا "رویداد" ها نیز پیاده سازی کرد، که به نظر می رسد آینده بهتری برای نزدیک شدن به دنیای واقعی دارد، ضمن اینکه به نظر می رسد، می تواند جامعیت مورد نیاز را داشته باشد.
  • در برخی موارد ارث بری و شبیه سازی جز به کل، مشکلاتی وجود داشت. به عنوان مثال، آیا "دست" از "انسان" ارث بری می کند یا از "پوست" و "گوشت" و غیره؟ اگر این روند ادامه یابد، همه چیز به "مولکول"، "اتم"، "الکترون"، "پوزیترون" و اجزای کوچک تر از آن ختم خواهد شد. (آن موقع، "خدا" را باید در کوچک ترین و بیشترین جز ِ دنیا جستجو کرد و کلاس هایی برای کوچک ترین، اما جامع ترین ذرات ایجاد کرد!)
منبع: اینترنت

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه سیزدهم آذرماه سال 1388 | یادگاری های شما ()

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

بله شیطان آنجاست که وجود ما از خدا دور میشود تا به شیطان و گناه نزدیکتر شود. مفهوم شیطان را خود ما خلق میکنیم و بستر آن بی خدایی است.


دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه پانزدهم خردادماه سال 1385 | یادگاری های شما ()
همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.
یادمان باشد
فقط از خدا بخواهیم
و از خدا ،  فقط خدا را بخواهیم
زیرا از خدا ، غیر از خدا را خواستن ، کم خواستن است.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز جمعه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

امروز جمعه بازاری رفته بودم که کلی به قول مردم، آدمای گداگشنه مشغول معامله لباسهای دست دوم و ابزاهای دویست سیصد تومنی و کفشهای پاره و اینجور چیزا بود. یه مرد بالای سی سال داشت سر خرید یه دمپایی صندل  تعمیر شده  که فروشنده 300 تومن قیمت روش گذاشته بود چونه میزد. بعضی وسایل هم روی زمین دیده میشد که نمیدونم به درد چه کسایی میخورد چون از اونجور چیزا توی جوب آب و پیاده رو و بین آت آشغالا هم میشد پیدا کرد.

خیلیا فکر میکنن جامعه یا برای سود هست یا برای کسب افتخار. اما نمیدونن که جامعه برای امتحان هست قبل از همه اینها… حتما شما دلتون برای آدمای بالایی خیلی سوخته اما مطئن  باشید این احساس آنقدر برای دوست داشتن همنوعانمون نیست که برای دوست داشتن خودمون هست.

آدمیان فقط خودشونو دوست دارند. همه دنبال خوشبختی هستند و هروقت قدرتی برای تامین لذتی پیدا میکنن خوشبختیشون کامل میشه پس عشق به قدرت از عشق به لذت سرچشمه میگیره و همه عوامل حتی عشق به قدرت ثانوی و در مرحله بعد از عشق به لذته…

حالا اثبات میکنم این حس ترحمی که در شما بوجود اومد و اون حس یخشندگی و خیرخواهی که وقتی یک گدا رو میبینین بوجود میاد همش بخاطر حب نفس  یا همون عشق به لذت هست.

انسان دل رحم و خیرخواه و بخشنده کیه؟ کسی که از دیدن بدبختی احساس دردناکی وجودشو میگیره. پس چیکار میکنه؟ تلاش میکنه … چطوری؟ اینطوری که دستشو میبره از جیبش یه دویست تومنی درمیاره بهش میده. یا یواشکی میگه خدایا خودت به داد این بیچاره برس و کمکش کن. یا کالای اون فرد رو به قیمت بیشتر میخره یا ….

همه تلاش برای برداشتن بدبختی و بیچارگی فقط برای این هست که احساسات دردناکی در فرد بوجود اومده و این همون حب نفس و عشق به لذت هست.

با این حرف خیلی از چیزها رو زیر سوال بردم … حتی میشه ثابت کرد عبادت کسی که بخاطر فرار از جهنم و رفتن به بهشت حتی با ایمان بخدا انجام میشه یکجور عشق به لذت و خودخواهی هست. شاید یکی از بزرگترین رحمانیت و رحیمیت خدا که هرروز اول اعمال و  رفتارمون میگیم برای همین قضیه باشه.

خب راه حلش چیه؟ فقط تغییر 380 درجه ای افکارمون و محو شدن با ذات خداست… اینکه واقعا عاشق بشی عارف بشی .. برای خدا زندگی کنی نه برای خودت… حتی برای خدا گناه کنی نه برای خودت. برای خدا بهشت رو بخوایی نه خودت … برای خدا از جهنم فرار کنی نه برای خودت.

تا کفر و دین شود همه یکرنگ و یک جهت --- بردار یک ره از طرف رخ، حجاب  را

خیلی بد توضیح دادم … اصلا حق اون مطلبی که توی ذهنم بود ادا نشد…. اما بیخیال لابد اینجوری صلاح بود . من منتظر شلیک هستم برای اصلاح نظریاتم….. یا حق


دست نوشته ای از مهدی ... در روز شنبه دوم اردیبهشتماه سال 1385 | یادگاری های شما ()

شیپور جنگ ، نهیب مردانگی وشرف ، لحظه ای که مردرا از نامرد تشخیص می دهند ، لحظه ای که فداکاری وشخصیت انسانی وآزاده گی او را می سنجند . من آزاده ام ، من از جهان دست شسته ام ، من از مرگ وحشتی ندارم ، وبا بساطت به آغوش مرگ فرو می روم . شیپور جنگ ... > شهید دکتر چمران

==================================

اول: بنام حق

خیلی ساده: سلام

خیلی آهسته: بعد از چند سال بازهم برگشتم

خیلی بیمزه: نمیتونم دلایلم رو که چرا چند سالی به این گوشه نگاهی هم نیانداختم بگم. فقط اینکه مدتی یک جای دیگه مینوشتم. بعد  دو سال هم اونجا رو ول میکنم و به اینجا میچسبم .

خیلی جدی: انتظار نداشته باشین تند تند اینجا بنویسم چون بدجوری سرم شلوغه

خیلی محافظه کارانه: من دقیقا از نظر خلق و خو و عقیده و نظریه همون آدم دوسال پیشم.

خیلی محتاطانه: امیدوارم بتونم فقط با مخاطبین انگشت شمارم ارتباطی عقلی و روشنگرانه و آموزنده داشته باشم.

خیلی خلاصه: کارم الان مدیریت واحد رایانه یک موسسه فرهنگی تحقیقاتی هست که قراره امسال متمرکزترین سایت پرسش و پاسخهای شیعه رو راه اندازی کنه به سه زبان... طراحیش هم که گردن ماست شدیدا تخصصی و پیچیده و وقتگیر هست.

خیلی یواش: سایت میهن بلاگ رو که دیدین؟ مربوط به خودمونه. نمیدونم چرا عوض اینکه توی خونه خودم بنویسم رو آوردم به جایی که اصلا از نظر فنی و کیفی قبولش ندارم و 24 ساعته پشت سر این پرشین بلاگ بیچاره حرف میزنم. دست داداش علیرضا که میهن بلاگ به این خوبی رو زحمت کشیده برنامه نویسی کرده درد نکنه.. محض اطلاع همه این وروجک 17 سالشه و تازه میخواد امسال کنکور بده. به امید موفقیتش

خیلی ملتمسانه: دعایش کنین (عج)  . دعایم کنید (ره). دعایشان کنین (وف). دعایتان میکنیم

خیلی عاشقانه:

زهی عشق زهی عشق كه ماراست خدایا
چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم! چه گرمیم! از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده ی همراه
كه جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور! زهی شور! كه انگیخته عالم
زهی كار! زهی بار! كه آنجاست خدایا
فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران
زهی گَرد زهی گَرد كه برخاست خدایا
ز هر كوی، ز هر كوی یكی دود دگرگون
دگر بار، دگر بار چه سود است خدایا
نه دامی است نه زنجیر، همه بسته چراییم
چه بند است! چه زنجیر! كه برپاست خدایا
چه نقشی است! چه نقشی است! درین تابه ی دلها
غریب است غریب است ز بالاست خدایا
خموشید خموشید كه تا فاش نگردید
كه اغیار گرفته است چپ و راست خدایا




 بدون تعارف:

خدایا ترا شکر می کنم که با فقر اشنایم کردی تا رنج گرسنگان را را بفهمم وفشار درونی نیازمندان را درک کنم .

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است .

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخسودنی است .

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد .

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است .خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم وجمال زیبای ترا مشاهده کنم .

خدایا پستی دنیا وناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند .

خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم وعظمت وجلال ترا براستی بفهمم وبدرستی تسبیح کنم .


دست نوشته ای از مهدی ... در روز یکشنبه پنجم تیرماه سال 1384 | یادگاری های شما ()
(فرضش آسان است. در آمدی حدود ۶۰ میلیون دلار در سال برای یک خانواده یعنی دقیقا سه برابر درآمد نفتی ایران !)
در هبوط، بشر نسبت به حقیقت انسانی وجود خویش كه همان بهشت مثالی داستان آفرینش است بُعد پیدا می كند. گاهی این بُعد یافتن، در مركز دایره ی هجوم شهرت و منفعت است كه ارزشش اگر بیشتر نباشد، كمتر نیست. این موجود ظاهرا دو پا در نهایت بًعد یابی و شخصیت پذیری ناگهان وارونه میشود و مسخ می گردد. مسخی باطنی حیوان آدم نما كه بر سر خویش راه میرود و چشمش را جز خاك پُر نمیكند.
شخصی از این جو و توهم پوشالی تربیت می شود. به دنبال نور میگردد. همان بهشتی كه از آن فرود آمده و شمیمی از آن را در لابلای كتب خاك خورده كتابخانه ای در نیویورك حس می كند. قرآن این نور مطلق كه جلوه اش را جز جوینده تشنه درك نمیكند بر قلبی جستجوگر می تابد. ادواردوی بیست ساله لب میگشاید: « من احساس كردم این كلمات، كلمات انسانی و بشری نیست و كلمات حق و نورانی است. هرچه بیشتر می خواندم به این موضوع بیشتر پی میبردم ».
به یاد آن سخن وینستون اسمیت می افتم كه میگفت:« خدا قدرت است ! قدرت، اعمال قدرت بر روی انسانها است. بر روی جسم… اما بالاتر از آن، بر روی ذهن !!! »
اما این قدرت نه بمعنای آن قدرت است كه بر عوام معنی می شود. این قدرت، جذب است ! حق است ! لایه هایی قطور از حقانیت عرش است!
و حال این ذهن اینبار ذهن پسر یكی از ثروتمند ترین مردان دنیا بود. بی شك اگر اهل صنعت و اقتصاد و دنیای ماشین باشید نام كارخانجات اتومبیل سازی فیات و فراری و اگر اهل جورنال و روزنامه نگاری باشید نام روزنامه لاستامپا و اگر اهل فوتبال و ورزش باشید نام باشگاه یوونتوس را شنیده اید. همه اینها جزئی از سرمایه خانوادگی این پسر بیست ساله ایتالیایی است.
بعد از اسلام خانواده فشار میاورد. نام دیوانه و مجنون بر او میگذارند. همان نامی كه روزگاری بر رسول خدا و پیام آور حقیقت و حق گذاشته بودند. چه هنرمندانه بر مركز خال زده آوینی كه: « مستان آب انگور از عقل گسسته اند ، اما آن عهد را با جهل، باز بسته اند؛ ولی مستان می الست، از عقل گسسته اند تا به عشق باز پیوندند. اینان بنیان عقل را خراب كرده اند تا به عشق باز پیوندند، تا نقش خودپرستی را ویران كنند و شرف حضور یابند!!!»
به ایران میاید. همین جا كه با وجود هزاران رنگ و پیچك و تزویر و خیابانهای ایتالیا گونه اش قلبهایی در آن می طپند كه هنوز كه هنوز است جاذبه دارند بر اهل معرفت! پسر سلطان شراب و بزرگترین صادر كننده شراب ایتالیا را هم با خود میاورد و همین آمدن مدركی میشود بر متهم گشتن به جنون و دیوانگی! در ایران به دیدار امام خمینی، این پیر فرزانه میشتابد و به شدت نسبت به افكار و عقاید ایشان اظهار علاقه می نماید و حضرت امام اولین و آخرین بوسه ای كه بر چهره یك شخص خارجی كرده است را به پیشانی ادواردو آنیلی می نشاند.
چنان شیفته عظمت امام می گردد كه ایگورمن روزنامه نگار فرانسوی كه در یك برنامه تلویزیون در مخالفت با انقلاب ایران به بحث با ادواردو می پردازد و بعد از كنفرانس این خرق عادت بشری را چنین نشخوار می كند كه او توسط خمینی سحر شده است. « ختم ساغر فردایی دیگر » بهتر بیان كرده است كه:« سلامت دنیا بیماری است و بیماری اش شفا و سلامت. چرا كه بنیان دنیا بر عادات است و سلامت حقیقی، هر چه هست در ترك عادات و عتق از ملكات است». ادواردو صفات بشری را ویران می كند تا حقیقت آدمیت كه خلیفه اللّهی و امانتداری است ظاهر شود و حیات دنیا را بر هم می ریزد كه حیات طیبة اخروی بنا گردد و اینجاست كه حس مسئولیت آشكار می شود كه می گوید «شاید اسلام آوردن من عنایت خداوند بود تا گسترش اسلام در اروپا به دست من صورت گیرد» اما چه غمناك اشاره می كند كه روزی بدست صهیونیستها كشته خواهم شد و نخواهد گذاشت كه این ثروت به یك مسلمان برسد.
آری طرفدار تیم یوونتوس كه مدتی قبل مدیر آن تیم بود به جرم مسلمان بودن متهم به خودكشی شد . کسانی كه چشم دیدن حقیقت را نداشتند به جرم مسلمان بودن وی را به شهادت رساندند و حتی بدون كالبد شكافی همان روز دفن اش كردند و كلمه ای در مورد مسلمان بودنش به زبان نیاوردند و این نظام اخلاقی بشر جدید حكمی دیگر صادر نمود تا این لكه ننگ را بر دامان خود داشته باشد و صدای تشهد ادواردو را حتی با سانسورهای خبری خود تا قیام قیامت بر دلهای آگاه بتاباند.
تو ای پیك سبكباران دریای عدم، از من
به دریادار آن وادی رسان مدح و سلامم را

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه شانزدهم تیرماه سال 1382 | یادگاری های شما ()
نمی دانم تا حالا درباره كلمه ای به اسم تدبر فكر كرده اید یا نه ؟ دیروز یك جایی تعریفی از تدبر شنیدم " تدبر تهیه مواد خامی است كه فكر در آن كار می كند و تركیب آنها به نتیجه هایی می رسد و شناخت هایی به دست می آورد "
بعد هم كلی در این مورد مخ خودمو زدم. بررسی برخورد ها ... رفتار من در جامعه و با افراد مختلف ... تأثیر افراد ثروتمند و فقیر و زن و مرد, عاقل و دیوانه و عاشق در من ... درست كردن ساختمان فكری با نتیجه گیری از این رفتارها ... و آخرسر به اینجا رسیدم كه من برای فكر خودم یك رهبر می خواهم . رهبر آگاه از شلوغ ترین مسائل من و از سطحی ترین آنها , آرام ترین و عمیق ترین برداشت ها را برایم آماده می كند و همین توجه به كاربردی بودن تدبر و آسان بودن تدبر برایم كارگشایی ها خواهد كرد . با این رهبری من از هیچ حادثه ای همین طور نمی گذرم , بلكه یادداشتش می كنم و برای مهمان فكرم مرتبش می نمایم . با این رهبری من از بی فایده ترین حادثه های زندگی ام سود سر شاری خواهم برد و به عمق عظیمی خواهم رسید .
مگر حضرت ابراهیم از تدبر در طلوع وغروب ستاره و ماه و خورشید و تدبر در این حادثه های همیشگی و پیش پا افتاده به آن توحید عظیم دست نیافت ؟ توحید آن هم در سه شكلش : در درون و در جامعه و در هستی . تا حدی كه هوس ها و طاغوت ها و خدایان و بت ها را كنار می ریزد . از درون اسماعیلش را و از جامعه غرورش را و در هستی بت ها و خدایان دروغین را .
مگر تیمور با تدبر حركت مورچه ای در كنار خرابه ای بر دیوار شكسته ای به آن پشتكار و استقامت نرسید ؟
ومگر آن دانشمند از حركت سیبی در لحظه آرامی به قانون هستی راه پیدانكرد ؟
به مشكلات خودم ودیگران فكر می كردم كه دامن گیر همه مان در هرروز وشب میشود هر روز مرا می آزارد و درد و ضربه ای به من وارد می كند.
هنگامی كه هواها وجود مرا در بر می گیرند و دلم را هوا بر می دارد ،دیگر جرقه ها برایم كاری نمی كنند، و اگر می خواهم به راه بیافتم باید هُلم بدهند و ضر به ای بزنند و راهم بیاندازند تا آن همه استعداد راكد نماند .
در اطاق نشسته بودم و به اینها فكر می كردم كه از سوراخ شیشه شكسته ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اكتشافی را شروع كرد بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف كه می رفت با شكست روبرو می گردید ،به شیشه می خورد و به زمین می افتاد ، تا اینكه ضربه كفشی راحتش كرد .
این درس من بود كه هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نكوبم ،بلكه به راه بازگشت فكر كنم و آن را بیابم و خود را خلاص كنم.

دست نوشته ای از مهدی ... در روز دوشنبه هجدهم شهریورماه سال 1381 | یادگاری های شما ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی